مردی را می شناسم که سرش را با ژیلت از تنش جدا کرد/احساس می کرد سرش به تنش زیادی ست.وقتی سگ های پلیس تو وان اپارتمانش پیداش کردند داشت با شامپو سرش را می شست.وکیل متهم اعتراض کرد...متهم تاس بود در حالی که سرش را با شامپوی موهای خشک میشست.اعتراض وارد نیست.مرد بعد از ۲۰ دقیقه شستن سرش قهوه درست کرد.روی کاناپه ی قدیمی لم داد و فیلم مورد علاقه اش را دید./وکیل متهم اعتراض می کند که متهم کور بوده است/اعتراض وارد نیست/بازپرس پرونده خودش از زبان متهم تجربه های عاشقانه اش را شنیده طوری که هیچ مرد سالمی اینطور تجربه نکرده است/
ساعت ۹و۲۰ دقیقه ی صبح مرد در حالیکه کفش هایش را واکس می زد تصمیم به خروج از محل جرم گرفت.جلوی اولین مغازه یک خمیر ریش خرید تا به زندان برای ملاقات برادرش برود .سرباز شهرستانی متهم را بازرسی کرد و متهم وارد اتاق ملاقات شد.دو سر باز جوان با گونه های سرخ و صورت های تراشیده با برادر مقتول وارد اتاق شدند.انگار تمرین کرده باشند تا حرکاتشان کاملا شبیه هم باشد.متهم خمیر ریش را به برادرش می دهد و از سربازی که قدش کوتاهتر است جرم برادرش را می پرسد/.سرباز با صدایی که کمی لرزش دارد می گوید"قتل عمد"....متهم خودش را سرزنش می کند.لابد در قبال برادر کوچکش کوتاهی کرده و خبر ندارد که خودش صبح همانروز مرتکب قتل شده.وکیل اعتراض می کند.اعتراض وارد نیست/
متهم می خواست سرش را به دیوار بکوبد .اما سرش را توی ماشین جا گذاشته بود.از سرباز شهرستانی اجازه گرفت و سر او را به دیوار کوبید.انگار که این کار ارضایش می کرد.معشوقه ی متهم اعتراض می کند که او هیچوقت ارضا نمی شده.قاضی کوبیدن سرهای مختلف به دیوار را ارضای جنسی نمی داند و منتظر ادامه اش می شود.ساعت ۱۰"۳۰ درست وقتی که ملاقات تمام می شود و از در پشتی زندان خارج می شود متهم تیرباران می شود اما سگ های پلیس دیرتر از همیشه بو می کشند و محل جرم پاک می شود.لابد مقتول کسی را اجیر کرده باشد برای کشتن مردی که به ملاقات قاتلش می رود.
/متهم بعد از تیرباران خودش را به خانه می رساند و دو عدد دیازپام ده با ۱ لیوان اب می بلعد/دهانش صدای ماهی می دهد/....یاد اکواریم کوچک گوشه ی پذیرایی می افتد ./لب هایش را روی لب های ماهی طلایی می گذارد که تازه ان را خریده و زیاد به این خانه ی جدید عادت نکرده است/
تو خانه ی مرد یک اتاق بود که قصد داشت وقت جنگ تانک ها و خمپاره ها و سرباز هایش را راه بیندازد/...
مجری تلویزیون اعلام جنگ کرد/متهم ساکش را می بندد و غلام هایش را ازاد می کند و با اولین پرواز خودش را روی مین می اندازد/......می میرد.انقدر می میرد که بارها فرمانده به او افتخار می کند....وقتی که می خواهند ستاره ای به یاد جوانمردی اش روی شانه هایش بکارند فرمانده صورتش را لمس می کند و متهم به خاطر صورت تراشیده اش شربت شهادت را نصفه سر می کشد.از کرمانشاه تا میدان ولیعصر می خواهد قدم بزند بی انکه تانک زیرش بگیرد یا مین زیر پایش بیفتد یاعراقی ها به ناموس اش تجاوز کنند.
یکی از کردهای منافق وسط راه جلویش را می گیرد و خفه اش می کند تا سلاحش را بدزدد.اما او هیچ عکس العملی نشان نمی دهد چون می داند این قوم وحشی به خودشان هم رحم نمی کنند.
متهم بارها می میرد.اما هیچ وقت نمی میرد.
سالهاست که گوشه ی خانه اش هر صبح صورتش را نمی تراشد تا ریش هایش به حد نصاب شهادت برسند/
قاضی ختم جلسه را اعلام می کند . و قرار بعدی را دو سال می گذارد .درست وقتی که متهم نود و نهمین بار است که مرده/