تبليغاتX
تمامی حس های یک...
 ارباب/

انگار که شیر اب باز شده بود روی دهکده ی جهانی و جریان اب مردم را به جاهای مختلف می کشاند.ممکن بود صبح بیدار شوی و تخت خوابت را توی جنگل های استوایی گم کرده باشی..اهالی شهر من اما گوش هاشان به سیل عادت کرده بود و پرده ها را کشیده بودند تا هیچ چیز نشنوند.

ارباب دندان طلا تمام اقیانوس را دست و پا زد اما حیف که هیچکس  یادش نبود ارباب شنا کردن بلد نیست.تمام مردان با غیرت شهر خلاف جریان اب به سالها قبل شنا می کردند تا کشتی تایتانیک را از اب بگیرند  و من می دانم هیچ زنی زنده از اب بیرون نیامد.

ارباب هشدار داد که  سبیلهایی را که گرو گذاشتید اتش می زنم اگر خلاف جریان اب شنا کنید .اما صدا به صدا نمی رسید/././

مرز شهر اب می رفت و  ارباب تمام تلاشش را می کرد  تا زنجیر مرز را بگیرد و تمام شهر به او افتخار کند.

زنجیر را که گرفت رسید به گردن  شکسته ی یک معشوقه ی بی موقع/

من مرز را به گردن گرفتم تا دلبری های زن خوابهای ارباب را پریشان نکند.

من سالهاست که مرز را به گردن گرفتم/حتی حالا که سه چهار ابهای زمین توی استخر بزرگی  گم شده.

انقدر که وقتی ارباب صدایم می زند گردنم کج است  و ارباب فکر می کند یکی از همین روزها باید دوباره دل را به اقیانوس زد....

 

 

 

 

کار دوم/

جنگ

نفهمید

اسمش را

از اول خواندند یا اخر  به اول....

روی حافظه ی بچه هایی که

صفرهاشان را

با مین اشتباه گرفتند.

و پاهاشان

خیس تر از ابهای نقشه

 

به جهت های جغرافیایی مشکوک است.

من اما

خوشبخت ترین مترسکم

وقتی که بادها

خلاف جهت تانکهایتان می وزد.

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 19:17 توسط rojano |