ارباب دندان طلا سوگلی حرمسرایش را از دست داد که شش هزار سال باران بارید تمام فرورفتگی های زمین را/انقدر که اقیانوس های دور پر شدند.انقدر که مولکول های اب بچه ماهی های عقب مانده پس انداختند و ماهی گیرها تورهایشان را برای زنان زیبا ی دریایی که ادای ماهی ها را در می اوردند "دوختند.
نوح تنها مردی بود که عاشق هیچ زن دریایی نشد.تنها دختری که نصف سال را پشت پنجره بود عاشقش شد/نصف دیگر سال که دختر کنار ادمهای دیگر بود پیامبر خودخواه برای ماهی های احمق سمفونی تلخی را اجرا می کرد که در انتظارشان است.اما دختر به هیچ کدام از ماهی ها حسودی نکرد/انقدر زیر باران وحشی ماند که بارانی اش پیر شد.عصا به دستش گرفت و پیامبر دیوانه جفتی از تمام جفت ها ی روی زمین برداشت تا به سیل پشت پرده ی گوششان دچار نشوند.
جز دختری که سه هزار سال پشت پنجره و سه هزار سال دیگر شانه به شانه ی نوح "برای اقیانوس بزرگ قصه گفت....
تمام ماهی ها به خواب رفتند و سالها گذشت تا ابها بخار شوند جز دختری که نمی دانست جفتش بوی فلس های کدام ماهی را می داد.....
کار دوم ./سوسمارها
سوسمارها خواندن و نوشتن یاد گرفتند تا وقتی مغز دانشمند را می خورند علم منقرض نشود./انقدر که کسی برای سر دانشمند زار نزند و سیفون را بکشند دخترانی که خوابهایش را پر کرده بودند.
حالا تمام دریاچه پر است از اب....خط فاصله...اب....خط فاصله....خشکی نه.فقط اب./
سوسمارها انقدر احمق شدند که همه ی سطرها را اب ریختند.انقدر که سه چهارم ابهای زمین جمع شود تو دفتر مشق هایشان و برای همیشه محکوم شوند به دریاچه ای که زنان زیبایش را خورده بودند .
مغز دانشمند که هضم شد"هر کدامشان دانشمندی شدند با دندان های تیز و برنده که ادم های احمق را پیش از انکه فکر کنند تکه تکه می کردند...
انقدر که دیگر سطری نماند برای پر شدن اب.انقدر که نصف دیگر سال خشکی شد و سوسمار های دانشمند تنها بندگان بازمانده ی خدا بودند.
انقدر که مغز هیچ احقی نماند برای جویدن...گوش کنید