وقتی که با دست دیگرش گره موهای دختر باکره ی روسی را باز می کرد تا بهانه ای نداشته باشد برای خیانت .
وقتی که به یاد بچه گی هاش سر را روی پای مادرش گذاشت .
اما او از هیچیک از معشوقگانش گله نکرد.وقتی نفهمیدند چشمهاش پی پلنگی می دود که تمام استوا را بی دلیل گز کرده است.
باید تمام دنیا را می دوید تا به جای اول پلنگ برسد و از حال برود. اما پلنگ نمی توانست تاول پاهاش را مداوا کند یا اب بچکاند تو دهانش....
پلنگ فقط به چرخ خیاطی فکر می کرد که پوستش را پالتویی می کند برازنده ی اندام ملکه ی زورگو////...
باید کسی کاری می کرد...اما او تمام دنیا را دویده بود.انقدر که نفس پلنگ به جای او بگیرد و دو تایی تو یک گودال بیفتند و مثل کسی که حرفش را تمام عمر تو گلو خفه کرده بگوید "دوستت داشتم.حیف که معشوقگانم خوابشان سبک است.انقدر که گاهی یادم می رود پوستم را تن کدامشان کرده ام.....