تبليغاتX
تمامی حس های یک...
مهم نیست چقدر از من دور شده ای.مهم این است که دور شدنت چیزی را عوض نمی کند
۱

اسمش را هنوز نمی دانم ولی تو تاریکی نیم رخش ماه بود خیلی.

اسمش را نمی دانم چون اصلا نگاهم نکرد چه برسد تحویل بگیرد.

اسمش را دوست دارم بدانم.شماره اش را دوست دارم سیو کنم ولی چه فایده ای دارد وقتی که فقط نیم رخش ماه است و خودش چنگی به دل نمی زند.

اسمش یا فامیلی اش فرقی نمی کند.من فقط دوست دارم صدایش کنم.مگر می شود گفت اقای چیز....

انوقت او هم می گوید بله خانوم چیز....

و ما می شویم اقا و خانوم چیز....

چقدر دوست داشتم تمام رخش هم خوشگل بود تا وقتی دوباره می بینمش دلم برای صورتش تنگ شود.

الان می اید طرفم می گوید چند ترمه کار می کنید؟<دستتون خیلی نرمه....

بعد من می گویم اماتورم.شما لطف دارید.

بعد او می گوید می شود مرا کوک کنید.

من می گویم البته.

لطفا نیم رختان را به من کنید.

می گوید ببخشید خانوم چیز.....

-- همان چیز بهتر است.اسمم سخته اقای چیز.

تا می اید بگوید چیز نه....

از خواب می پرد.

من هنوز خواب می بینم.

میروم توی کما تا ادامه ی خواب را ببینم.زخم بستر می گیرم و او با نیم رخ نکبتش صاف صاف راه می رود و به روی خودش نمی اورد.

۲

حنا می گیرد دست وپاهایش را تا مرد از راه برسد.روی مش استخوانی موهاش حنا می گیرد.

می رود جلوی ایینه و فکر می کند چقدر عوض شده از سر میز صبحانه تا حالا.همه چیز قرمز شده.حتی لب هاش.حتی سایه ی پشت چشمش....

مرد از سایه ی خوش هم می ترسد .و او سعی می کند خوشبخت بماند.و سعی می کند مرد را با صدای النگوهاش از خواب بیدار کند و بکشاند سر میز صبحانه و به هر موضوع بی ربطی از ته دل بخندد...

راستی دل او ته ندارد. ان قدر بزرگ است که وقتی فهمید نصفه شب شوهرش توی دستشویی با که حرف می زند فقط رفت تتوی ابروهایش را ترمیم کرد و سرخاب سفیداب را غلیظ تر تا مرد کاملا ارضا شود.

سر صف نانوایی زنان همسایه همیشه زیاد حرف می زنند و او همیشه زیاد گوش می کند.تا اینکه غذایش بسوزد و مرد با کلی اخم بگوید فدای سرت.

راستی مگر سرش چقدر ارزش دارد که یک کیلو گوشت و سه پیمانه برنج و لپه و روغن بسوزند برایش.

راستی مگر سهم او از این زندگی چقدر است؟؟...

مجری تلویزیون از خواص هویج می گوید و او ابمیوه گیری جهازش را باز می کند و هویج ها را خرد می کند .

انقدر فکر کرد که دستش برید ./بعد زنگ می زند به مرد و می گوید دستش بریده .

--کاش خودم یک لوله می کشیدم به رگهات و از خون خودم برات می فرستادم.

و زن می خندد از ته دل به دردهای کهنه اش...

از سگ پست ترم اگر صدای النگو هایش را فراموش کنم.ارام روی پنجه هاش می رود سمت در .همه چیز درست انجام شده بود اگر النگوهایش صدا نمی دادند.

هر شب مرد بیدار می شود و می گوید عزیزم بخواب.رفتم اب بخورم.

بارها تصمیم می گیرد النگوها را بفروشد تا وقت فرار صدا ندهند ولی یادگاری را چطور بفروشد؟!

حالا سه روز است که مرد رفته ماموریت .همه چیز سر جای خودش است.او هنوز هم از مرد حساب می برد و نمی تواند یک شب فرار کند از این همه نکبت...

شبها که مرد کابوس می بیند زنگ می زند به سیندرلا:سیندرلا بیدار شو.تو جات غلت می زدی.خواب بد دیدی؟

و زن مجبور می شود یک خواب بد بسازد و از او تشکر کند بیدارش کرد.

سر میز صبحانه جایش خالی است.انقدر خالی که زن بی اختیار گریه اش می گیرد.

زنگ می زند به مرد و از پشت تلفت نوازشش می کند.

..................

دیشب خواب یک دشت پر از هویج را می دید.دشتی که هیچ خرگوشی توی ان نبود و فقط زن بود که داشت هویج ها را خرد می کرد که اب بگیرد.

هنوز معنی این خواب را نفهمیده.

در بست می گیرد برای سراضرابخانه.

خانه ی مادرش.

که بگوید از النگوها و زندگی اش راضی است.چقدر خوشبخت است و دلش برای شوهرش تنگ شده.

از این دروغ ها به تنگ می اید.

می رود اب هویج بخرد که خوابش تعبیر شود مثل همیشه.....

+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 19:32 توسط rojano |