رجز نخواند .ارام ارام دوست داشت و ارام ارام زیر برف گم شد.مهم نیست کجا رفت.مهم گم شدن بود.
ماست
هر عاقله مردی که رد می شد تف می انداخت روی سرش.فکر میکرد با این کار مردها ادم می شوند.
فکر می کرد شوهرش عصبی می شود و از حرص می ترکد اما همه ی مردها عادت کرده بودند و وقتی خواب می ماند برایش سوت می زدند تا سهمیه ی هر روزشان را بگیرند.
خودش هم نمی دانست باید چه طور حرص یک تیکه گوشت را که گوشه ی تخت افتاده در بیاورد.
دوست داشت مرد بلند شود و بزند توی گوشش .دوست داشت مرد بگوید چرا شبها دیر می ایی ....
اما مرد روی تختی به شرافت سالها انزوا لم داده بود و به دیوانه می خندید.
او یک روز تصمیم گرفت حسودی مرد را ببیند.
او. زنی که هیچ ماتیکی روی لبهاش خوش نمی نشست اینبار به جای تف کردن روی سر مردها "بوسیدشان .
مردها هم پشت سر هم می امدند و دو سه تاشان که از برنامه ی جدید راضی بودند دوری زدند و دوباره برگشتند برای بوسه.
زن تعجب کرد.
هیچ کدامشان حتی به زن نگاه هم نمی کردند و برایشان فرقی نداشت تف یا بوسه.
تصمیم گرفت یکی شان را خفت کند به زور ببرد خانه و روی کاناپه ی مخمل قرمز بشاند .
احمق ترینشان پسر جوانی بود که حاضر شد روی کاناپه ی مخمل قرمز خانه ی زنی به این زشتی بشیند و دو تایی با هم حسودی مرد را ببیند.
مرد بی انکه چشمهایش کمی گرد شود یا صورتش قرمز شود برای جوان چای اورد و کنارشان نشست و سه تایی سریال لاست دیدند و جوان روی کاناپه ی مخمل قرمز خانه ی مردی که به هیچ کس حسودی نمی کرد خوابش برد.
زن که دید شوهرش بی خیال تر از این حرفهاست برای اینکه زیادی زحمت نکشد تصمیم گرفت از این به بعد از همان پنجره برای عاقله مردهای بی تفاوت بوسه بفرستد تا انها هم زودتر به سر کارشان برسند
به کدام مرز پرت کردی؟/
خوابهای ما گلوله می بارد/...
خزر که پهن شد
چهار خانه روی میز...
دامنت را بتکان برای شام.
اگر خدا هوس بستنی می کرد
از کجا معلوم
به هوای برف بازی نمی دیدمت؟!
اهای جنین ساچمه ای!
برایم فال بگیر و بگو
کدام دستم را نشانه می روی....