تبليغاتX
تمامی حس های یک...
جسدت را طواف می دهم شاید زنده مانده باشی و خودت را به خواب می زنی .

جسدت را تکان می دهم.

-- نه .هنوز نفس می کشد .نگاهش کنید...

و تنها کسی که نگاهت می کند خودم هستم...با ان چشم های از کاسه در امده ات.

ادم ها هم چشم ها شان از کاسه در امده اما عینک دودی می زنند تا کسی نفهمد مرده اند و شغل شان را از دست ندهند.

روز بعد/درست وقتی که جنازه ات از هر طرف ۱سانتی متر یا شاید ۲سانتی متر بزرگ تر شده/صبح زود بیدار می شوم.

خانه ی ما چند متر به مرز نزدیک تر شده و این یعنی اعلام جنگ.کاش تو بودی و می گفتی نترس/تا من هستم نترس.کاش می دانستی یک روز من باید به جنازه ات بگویم نترس .

تو درست مثل نوزادی که زیادی توی شکم مادرش زیادی مانده لای ملافه ی سفید پیچیده شدی .روی میز اپن اشپزخانه دهانت چار طاق باز.

به چه فکر می کردی؟؟

به من که بعد از این از که فرار می کنم یا خودت شب را با کدام حوری می گذرانی؟

ازادی/هرچه قدردلت می خواهد از من تقاضا کن دوستت بدارم که من بهترین بخشایندگانم.

 

همسایه دیوار به دیوارمان /همان که شوهرش به من چشم داشت/بچه ی شیر خواره اش را اورده من نگه دارم .

زنبیل هم داشت .لابد می خواست برای شام شوهرش پیاز و سیب زمینی بخرد.

 

همه چیز را طوری چیدم که جایت خالی باشد.بشقاب"چنگال"چاقو...

می خواهی چاقو بکشی سمتم.؟

اشکالی ندارد.حالا که حتی نمی توانی دستگیره ی در را بکشی و من باید کمکت کنم اشکالی ندارد.

بکش/چاقو بکش.
من نمی گذارم کسی چشم هایت را ببندد.حتی اگر انقدر باد کنی که باد های احمق با بادبادک اشتباهت بگیرند.

حتی اگر از حاشیه ی نقاشی شهر بیرون بزنی.

کاری نکن که زیادی دوستت داشته باشم.

بچه های زیادی منتظرند تو حاشیه ی خانه ی ما جا شوند.و تو

با ان چشمهای از کاسه در امده ات برایشان کیهان بچه ها بخوانی و زیر چشمی مرا بپایی.
نه.کسی از تو نمی ترسد.همانطور که من نمی ترسم.

همانطور که پیرزن همسایه با دیدنت فقط گفت"بسم الله...

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 18:45 توسط rojano |