تبليغاتX
تمامی حس های یک...
نیوه مانگ.

کار اول...

سرباز ارزو کن.

ارزو کن سرباز.

وقتی که کلونی مورچه ها را باد می برد

باید کسی ارزو ی طوفان کند.

 

کار دوم.///

 

 

داشت فکر می کرد خفه خون یعنی چه.ان موقع ها نمی شد هم خفه شوی و هم دهانت پر از خون شود اما من سالها بعد کشف کردم که می شود خفه شد و ادای خونریزی را در اورد.تا امروز کسی هنوز نفهمیده بود تظاهر می کنم به خونریزی اما مردی که پشت چراغ قرمز داشت به خفه خون فکر می کرد فهمید و من مجبور شدم باج بدهم و هیچ کس نفهمد من خفه خون نگرفته ام.

روی کاناپه ی سرمه ای خانه ی مرد فکر می کردم لابد می خواهد یک فنجان قهوه بخوریم و خفه شویم اما مرد فکر می کرد چیز مهمی را فهمیده و می خواست به فرشته ها گزارش بدهد.!من به دست و پایش افتادم و قول دادم تا اخر عمر کنیزش شوم و لی پرونده ی سیاسی برایم درست نشود/هنوز برایم زود بود.

سالهاست من کنیز خانه ای هستم که هر دومان خفه شده ایم.و از ترس هم ادای خونریزی را در می اوریم.مرد دو سال است که دلش توی جنگ جهانی اول و سرش توی اینجا می جنگد...

من خواستم کمکش کنم اما نشد.انقدر نشد که حواسش رفت به دختران روستایی گردن کج که هیچ کدامشان خفه نمی شدند و سرش را بادهایی که از سمت دشمن می امدند برد/

باور کنید می خواستم کمکش کنم.حالا من منافق هستم و با دختران کرد رابطه دارم و توی یخچال خانه ام اسلحه حمل می کنم و یادم رفته است چطور ادای خونریزی را در میاوردم.باید هر شب با مرد مرور می کردم تمارض را.باید دوباره فکر کنم تا فرشته ها دستگیرم نکردند .

اینجا از سر پل ذهاب تا ناف میدان ازادی مین کاشته ام.اسلحه جاساز کرده ام و با دختران کرد عهد بسته ام تمام مردانی را که هنوز یادشان هست چطور خفه خون می گیرند از بین ببرم.من...فرمانده.....دختران گردن کج همراهم..همه می ترسیم که فرشته ها هم یادشان بیاید چطور خفه خون می گرفتند و به جرم عدم خونریزی منافقان را دستگیر کنند.انوقت دیگر ادای خونریزی هم کارساز نیست چون خدای سرزمینم هم یادش هست چطور...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 13:55 توسط rojano |