تبليغاتX
تمامی حس های یک...
کار اول .نوح //////

 

ارباب دندان طلا سوگلی حرمسرایش را از دست داد که شش هزار سال باران بارید تمام فرورفتگی های زمین را/انقدر که اقیانوس های دور پر شدند.انقدر که مولکول های اب بچه ماهی های عقب مانده پس انداختند و ماهی گیرها تورهایشان را برای زنان زیبا ی دریایی که ادای ماهی ها را در می اوردند "دوختند.

نوح تنها مردی بود که عاشق هیچ زن دریایی نشد.تنها دختری که نصف سال را پشت پنجره بود عاشقش شد/نصف دیگر سال که دختر کنار ادمهای دیگر بود پیامبر خودخواه برای ماهی های احمق سمفونی تلخی را اجرا می کرد که در انتظارشان  است.اما دختر به هیچ کدام از ماهی ها حسودی نکرد/انقدر زیر باران وحشی ماند که بارانی اش پیر شد.عصا به دستش گرفت و پیامبر دیوانه  جفتی از تمام جفت ها ی روی زمین برداشت تا به سیل پشت پرده ی گوششان دچار نشوند.

جز دختری که سه هزار سال پشت پنجره و سه هزار سال دیگر شانه به شانه ی نوح "برای اقیانوس بزرگ قصه گفت....

تمام ماهی ها به خواب رفتند و سالها گذشت تا ابها بخار شوند جز دختری که نمی دانست جفتش بوی فلس های کدام ماهی را می داد.....

کار دوم ./سوسمارها

سوسمارها خواندن و نوشتن یاد گرفتند تا وقتی مغز دانشمند را می خورند علم منقرض نشود./انقدر که کسی برای سر دانشمند زار نزند و سیفون را بکشند دخترانی که خوابهایش را پر کرده بودند.

حالا تمام دریاچه پر است از اب....خط فاصله...اب....خط فاصله....خشکی نه.فقط اب./

سوسمارها انقدر احمق شدند که همه ی سطرها را اب ریختند.انقدر که سه  چهارم ابهای زمین جمع شود تو دفتر مشق هایشان و برای همیشه محکوم شوند به دریاچه ای که زنان زیبایش را خورده بودند .

مغز دانشمند که هضم شد"هر کدامشان دانشمندی شدند با دندان های تیز و برنده که ادم های احمق را پیش از انکه فکر کنند تکه تکه می کردند...

انقدر که دیگر سطری نماند برای پر شدن اب.انقدر که نصف دیگر سال خشکی شد و سوسمار های دانشمند تنها بندگان بازمانده ی خدا بودند.

انقدر که مغز هیچ احقی نماند برای جویدن...گوش کنید

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 18:56 توسط rojano |

حتما چترها سوراخ بودند.وقتی که زیر پاهاش سیل شد و دست هاش تو دهان معشوقه ی افریقایی با قطره چکان اب می ریختند.

وقتی که با دست دیگرش گره موهای دختر باکره ی روسی را باز می کرد تا بهانه ای نداشته باشد برای خیانت .

وقتی که به یاد بچه گی هاش سر را روی پای مادرش گذاشت .

اما او از هیچیک از معشوقگانش گله نکرد.وقتی نفهمیدند چشمهاش پی پلنگی می دود که تمام استوا را بی دلیل گز کرده است.

باید تمام دنیا را می دوید تا به جای اول پلنگ برسد و از حال برود. اما پلنگ نمی توانست تاول پاهاش را مداوا کند یا اب بچکاند تو دهانش....

پلنگ فقط به چرخ خیاطی فکر می کرد که پوستش را پالتویی می کند برازنده ی اندام ملکه ی زورگو////...

باید کسی کاری می کرد...اما او تمام دنیا را دویده بود.انقدر که نفس پلنگ به جای او بگیرد و دو تایی تو یک گودال بیفتند و مثل کسی که حرفش را تمام عمر تو گلو خفه کرده بگوید "دوستت داشتم.حیف که معشوقگانم خوابشان سبک است.انقدر که گاهی یادم می رود پوستم را تن کدامشان کرده ام.....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 15:34 توسط rojano |