تبليغاتX
تمامی حس های یک...
نقره
ساعت دستهایش را سفت به دیوار گرفته تا زمان نگذرد.زمین نگردد و زن همچنان زنبیل خالی اش کنار میز خمیازه بکشد و روزها دیر بزنند.

و زن دوباره فکر کرد چه خوب می شد از این ادامسهای معجزه را پر می کرد توی پوتینهای مرد. و کاش انروز خورشید از یک قاره ی دیگر سر در می اورد .شاید هم کاش توی قطب شمال سرما ابش می کرد و هیچوقت صبح خودش را پهن نمی کرد پشت پنجره...روی این شاخه ها که هنوز هم صدای گنجشکان مریض را از یاد نبرده اند .

تا قبل از روزی که پرده ها را کشید و همه چیز تغییر کرد مادر مرد می گفت نماز شب بخوانیم تا صدایمان به گوش خدا برسد و گوشواره های معشوقه اش به لرزه بیفتند.

مگر خدا هم روز و شب می شناسد....اصلا مگر معشوقه اش گوش دارد که دردل های مادر نقره و زن مرد را بچسباند رو تقویم دیواریشان تا یادش نرود سفارش اشناهای ندیده را..

تا قبل از روزی که مرد بلند شد و رفت یک عکس سیاه و سفید از خاطراتشان با نیشخندی زورکی بگیرد

مگر نقره می دانست پدر خواب نمانده...پدر خوابیده////پدر را خوابانده اند....

تا قبل از روزی که زیپ چمدان هایش پاره نشد و راه اهن اتش نگرفت و خواب نماند....مگر قرار بود زن عرق سرد روی پیشانی اش را بگیرد .و سفید شود و درد هایش را توی عروسک نقره بریزد...

 

 تنها همان عکس فوری با قاب خاتمش نمی خندد...همه می خندد.ارواره هاشان می لرزد تا گریه کنند.نه.....

شاید هم زن سمفونی عربده های گنجشکان را برپا کرد تا خدا به سرش بزند و تنها توی یک خط یا یک کلمه یا یک نقطه فردایشان را بکشد...

خانه همیشه تنگ ماند.مثل عصرهای پنج شنبه که گلاب خالی می کردند رو سردرد های مزمن زن.

هم رزم هایش می گفتند مرد خوبی بود. و سخاوتمند تر از انچه که نقره بخش می کند....

و کاش ان شب زودتر صبح می شد و یکی دیگر می رفت ماه را بوس کند...

دردهای ساعت هم انقدر رشد کرده اند که ادلت کلد می خواهند.....زن با نقره ی کوچکش تخم سربازهای اجنبی را  که از خوابهای رنگ پریده اش دزدیده تو باغچه ی بزرگشان می کارد تا یک روز مرد بیدار شود...دستهایشان را از پشت ببنددند و یکی در گوش سربازهای مردنی  بزند تا خدا دردش

بگیرد ..تا پوتینهایش عقلشان بپرد از این جاده که هیچوقت کج نبوده است...هیچوقت به راه اهن نمی رسده .

باید عریضه ای نوشت به ما چه که شبهای شما دراز است و معشوقه تان سیندرلایی که رو پنجه هایش تا صبح می رقصد.....زن می خواهد خودش را از عزا دربیاورد....

 

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 22:41 توسط rojano |