دختران بیشتری لنز می گذاشتند
تا اقیانوس ترت ببینند
و گونه هاشان را می کشیدند
انقدر که سهیم شوند
خمیازه ی دستهایت را
بیا دماغت را بگیر
تا بوهای خوشمزه تری را بشنوی
و من
خالی شوم
میان این دستمال
به نشان یک هدیه ی الهی
با موهای بلوند شده ای
که هیچ جایش به نوار خش دار جنگل های گرمسیری نمی رسد
تا یخ هایت را اب کنم
یک قاره ی دیگر را کشف کن
اقا
اب
تنها توهمی از ابرهای رقصان بود