مترسک
نفهم بود
که تخم هایش را کاشت میان ابروهای تو
تا درو کنم
ارزوهایم را
ارزوهایت را
با خوابهای بودار نقره ای
که خورشید را اب می کند
ببخش اقا
که جا گذاشتمت
من یک دختر روستایی با لپهای گل انداخته ام
و سطرهای من
با پسران ابرو برداشته شعر نمی شوند
۲
اینبار
شیشه های ابی قطار نماز بچه خواندند
که ریل ها
جا ندارند برای یکی بیشتر
که نام خانوادگی اش
را دوخته اند به شاهرگت
بیا کمی بلرزانیم
بیا کمی بترسانیم
من صفحه ی بعد را پاک می کنم
و تو
فداکارترین مرد عالم
بخواب!////////////////
ببخش
که گاهی
بی موقع در خواب هایت را می زنم
من بودم..
و انقدر ناشی که دوختمش به رومیزی ابی یک کافه ی میان راه...
تا گاهی از درد گریه کند
گاهی ریش های سفیدش را بتراشد
و تو ایینه ی قدی
تف بیندازد تمام قد
تمام این خمیازه های دروغکی را////
و گاهی زل بزند
به من
که تمام خستگی هام ولو شده
تو ویار ریحان و دوغ و بعد از ظهرهای خوابالود
و بپیچد
از خودش به درد /به سرگیجه/به خطوط معلق زمین بازی
شاید اینبار
استین هایش را جور دیگری بالا بزند برای فوت کردن
توی نقاشی های سخن گوی بی جان
حیف
که چهار چرخ این گاری بی خیال تر از انند
که بفهمند
باید برای خدا طناب انداخت در چاه مجازی این تابلو
"خدای کسی کمک می خواهد....