روی اب دهن لزج ماه سرماخورده
شاید هم
گره روسری ساتن از مد افتاده را
شل تر کردم
تا محمد ..در راه عروج سری بزند
و سفره ی عقده اش را
به اندازه ی سخاوت زنش خالی کند روی صورتم
من هیچ نشانه ای از زن بودنم ندارم
جز شناسنامه ای
که هر شب گمم می کند
و چکمه هایی
که سمفونی روزهای احمقی ام را تکرار می کنند
بی انکه بدانم
بی انکه بدانی
جا گذاشته ام دستهایم را در رقصی مناسب یک خانوم
برای زمینی که بوی وطنم را نمی دهد
و شاید
ابرها که پا ندادند برای شب ادراری مدام
بهانه هایم کم تر شد
برای باریدن
گاهی
هوس هایم گیج می زنند
توی هفت حوض
هفت دریا
هفته
یک هفته کم نبود
برای کابوس دامن چین دار و ارایش غلیظ
دکمه ی برگشت را که خدا بزند
از خودم
می افتم
از دستهای قابله ای که می زند پس کله ام..
و جیغ می زنم تمام این سال های لعنتی را....
" مردی از کوروش هم با وفاتر....
که قدم بزند میان سطرهای روزنامه
و بگیجاند سرش را از انقراض ببرهای دندان شمشیری....
دیروزش را بلیسد تا استخوان های جدش...
و تو تنها حرف ها را می ریزی زیر مرغ عشق ات
تا بوی تعفنش گلو را نسوزاند
که چشم روی هم بگذاری///
و هم بزنی عصرهای گرفته را توی نسکافه ات...
همه اش در جشنواره ی زنان تو سری خور
با بادبادک ها به هوا می رود
و به دخترانی خواهی رسید
که تمام خنده هاشان را بافته اند به تار و پود شهر
تا شاید
باز کرد کلیدی بخت قفل شده شان را....
نشد که باشد بیشتر باشیم....به لحظه هایی که پشت ترافیک ۵ شنبه ها به هر چیزی فکر می کردی جز من....شدیدا عاشقم
و به فنجان های قهوه که صورت زنان زیباتری را در فالت می کشیدند و تو از مشغله هایت گله می کردی و گول می خوراندم زنی را که حالا می نویسد.....که این روزها مخابرات فال ها سرش شلوغ است و بی اجازه خط ها روی هم می افتند.....حتی در هم تا هم با هم....و خواب های تو اشتباهی پر است از عطرهای زنانه ای که نداشتم عمری از هوش بروی از تظاهرش....
تقصیر من نبود که نتوانستم تمام شب را روی پنجه ی پاهایم برقصم و سیندرلا نبودم که نا مادری ام دنیا دنیا فاصله بنویسد برای قصه مان و تو قهرمان بازی ات بگیرد...
اخ...این پله ها چقدر کوتاهند . و تو مثل همیشه از سنگینی نفسهای من رنج می بری وقت بالا رفتن..
و این ساختمان متروک چقدر بی حیاست که به تو چشم دارد و شاید تمام پنجره هایش بخاطر تو با باد می رقصند حتی به قیمت شکستن و مردن و نابود شدن.....
و حتی تارهای صدایم هم کوتاه تر است وقتی که حرف می زنند از رسیدن به طبقه ی بالایی و هیچ اسانسوری نیست که گیر کند از خودش ما را و قند اب کنم در دلم که شاید تا اخر عمر قرار است کنار هم باشیم و هیچ زنی هم ترا نمی برد توی کیفش و لابلای رژ لب ها و دلبری های موقتی اش....
این اخری ها انگار که تقویم خانه مان هم با من لج میکرد و هر روز که می گذشت به روز دادگاهمان نزدیک تر می شد و من با تمام ایینه ها شکسته ام که چشم در چشمهای تو نباشم برای التماس ....
این ها تمام خواهش من است/از قاضی محترم دادگاه./...
حلال مهر نداشته ام و عمری که بیخودی تلف کردم برای چسباندن اسمم توی شناسنامه ی مردی که از صدایش هم می ترسم....
مستحق هر گونه مجازاتی هستم.عفو نکنید مرا لطفا/.//////////////////////////
که جاذبه تمام زنهای عالم را زمینی کرد
و فیلم "بهشت زیرپای مادران است"
اجازه ی اکران نمی گیرد
تمام کلیدهای طلا بدلی بودند
و سواد پد ر به انجا قد داد که لباس سفید کند تن مادرم....
پر از چین های نمایشی
و عطرهای گران قیمت که همه از هوش بروند
تا مادر از فنجانهای گل سرخ جهزیه اش بگذرد..
این روزها
زیر دادگاه خانواده قنات هایی ست از اشکهای مادران جهنمی....
دیگر خیالش از همه سو راحت است
دانشمند مست
سیب گاز میزند و با حوریان سیاه چشم ملاقات دارد