وقتی که رویاهای من
باید تمام شب گردنشان را کج می کردند
برای دیدن مردی که قدم ها ی بزرگ می دارد
و صدایش انگار اتمهای ماده را می رقصاند در هوا
حتی
قاب عکس قدیمی هم
دل از طاقچه کنده
به خاطر لبهایش که هنوز هم بی نفس می خندد
انقدر سرد
که تابستان از ترس خرس ها به باغ پیرمردی در کرج مهاجرت می کند
شاید
مرد خودش را بیرون می کشاند از چاه بی یوسف همان باغ
و مثل همیشه می خندد
به کوچکی زنی که حالا ترازو از خوابهایش سنگین شده
و می پرد از مرد با صدای فروشنده...
قد کشیدن با دختری
که تاب می خورد
میان روزهای خسته ی اخر سال...
و بالا می رفت
تا پنجره های قدی ـ متروک..
و برمی گشت
با صدای پسری که قرار بود
طول استوا را رکاب بزند
و سوراخی را پر کند تا اب های روانی
سیل نشوند
بالا تر رفت
و بی اجازه ربانی را باز کرد
"زمین با تمام سابقه اش....
باز شد و مواد مذاب پای ریشه های درختان بازیگوش ریختند
دخترک پا به فروردین گذاشت
" و انگار کسی برای خدا از درختان همیشه تنها نوشته بود...
درختانی که دیگر بارور بودند