خدا هم ارام اسمان را کج می کند
و پله های این عمارت...
تنها سرگرمی بچه گانه ی ذهن توست که می پرد....
/این روزها
هیچ کفشی
بیخودی خودش را گم نمی کند که پیدا شود....
شاید
/این دستها زیادی زمخت بودند
برای رقصیدن میان چشم های مردی که
خیالش هم
بوی عروس ماهی های کف اقیانوس را می داد
....
کاش ارام تر می رقصیدم...
این جاده انگار گونه های خداست
جایی که قطره ها باران می شوند
ارام!
بگذار مردم چترهاشان را باز کنند....
شعر دوم"
زمین فقط دستگرمی دست هاش بود
نه یک معجزه...
به تو می گویم"
هیچ تیر برقی برای خطر مرگ به دنیا نیامده بود
و هیچ زمینی برای لرزیدن به دور خودش....
/اقیانوسی که باران می ساخت
از خود گذشت
از جاذبه
از تمام اقیانوس ها ی از خود راضی
می توانی کره ی کوچکت را کمی بچرخانی
"میان خواب های من باستی..
کراوات های بدرم را بگیری و
در خانه ی ما را بزنی...
////////
اقیانوس از قالی روی دار
به هوا می رود
رعد و برق صدای قطره هایست که سوزن می خورند
//////
دوباره می گویم"
زمین چیز عجیبی ست..
از هوایت دور می شوم.
از جو
از تو پی که می گردد
تا روزی که به سرش بزند
و خودش را پاره پاره کند....