کراواتش را شل بسته بود
که از مدار دیروزها
بیرون اش کردند
وشد
اسباب لال بازی/
اسباب غر زدن/
فرقی نمی کند....//../
////منظور از لال بازی و غرزدن گروههای سیاسی چب و راست./اصولگرایان.اصلاح طلبان./.می دونم که ضعف کارو می رسونه این توضیح.ولی لازمه.به خوبی خودتون ببخشید
بیامبری
بود که در راه جا ماند و محمد جایش را گرفت و رفت توی دل مردمک چشم های خدا....یا نوک عصایی بود که قرار است دریا شود و از خودش غرق..و اتشی که برای نسوزاندن زنده شد.....شاید هم زندگی همان زنگ تلفنی ست که به خودش می زند و در اتوبان بوق های ممتد به حل معادلات ممتنع فکر می کند....به حل چیزی شبیه عشق به یک مرد/مرد.زن/به حل چیزی فکر می کرد شبیه یک وجود بلند...در میان ادم هایی که به فرشته ی مرگ می گفتند عزرائیل و دنیا دنیا فرار می کردند از فردای خودشان /شاید مرگ/...
من فکر می کنم بیشترش مرد بود.با یک بالتوی بلند که تمام دنیا زیرش جا می شد.و خطوط صورتش ازبی حوصلگی خدا می گفتند....مثل رود/نه مرداب....اقیانوس هایی که روی صورتش خوابشان برده بود.با یک دفتر بزرگ بر از اسم.اسم ادم هایی که در راه رفتن بودند.یک اتفاق که در راه بود....اسم تمام ماهی هایی که قرار بود صید شوندو بروند توی اقیانوس صورت ادمها.....
با یک ایینه.که بر از دروغ های خوشمزه بود...شاید از نا مادر ی سیندرلا وقت مرگش گرفته بود.
--اهای اینه بگو که من بین فرشته ها برای خدا عزیزترینم....و اینه دروغ هایش همیشه ملس میزد../
جاهای زیادی رفت .کارهای زیادی کرد...یک روز بست چی بود و تمام احضاریه های دادگاه خانواده را باره کرد.../یک روز یکی از زنان محمد بود..روز دیگر هم از زمین نفت استخراج می کرد و می ریخت توی دل ماشین ها....
دوباره می گویم/.اما بیشترش مرد بود...برای تمام فرشته ها انقدر استین بالا زد که وقتی نوبت خودش شد استینی نماند....بیشترش مرد بود.نه فرشته.....صبح ها که از اسمان بیرون می زد و می رفت توی دل تمام زن های زیبا و وقتی می فهمید برای دلشان دزدگیر گذاشتند نا امید می شد...
انروز...همام روز بزرگ..../همان روزی که ردباهایش بیدا شدند و داد به خیاط سر کوچه بدوزدشان...همان روز بود که انگشتر نگین دار دختر همسایه افتاد ته اقیانوس صورتش..../دختر می ترسید مبادا کسی بفهمد از قصد این کار را کرده..بس شروع کرد به شنا کردن توی صورتش...تا جای که فشار اب گوشهایش را کر کرده بود...تمام ماهی ها می خندیدند...جز یک ماهی تازه بالغ که از دیدن مردی با این همه شجاعت عجیب به هم ریخته بود...
ماهی بیچاره تمام اقیانوس را به خاطر او گشت.اما دلش گیر کرده بود توی چشم های دختر همسایه که صبح ها در راه مدرسه به تمام بسران همسایه چشمک می زد.و بعد اطرافش را نگاه می کرد تا کسی نفهمیده باشد..ولی او/با وجود این همه عشق/فهمیده بود.انگشتر را که بیدا کرد با کلی دو دلی گذاشت توی یک جعبه و روی یک ورق نوشت"دل من بیش شما شدیدا گیر کرده....دیوونه!"دختر وقتی جعبه را باز کرد منتظر یک اتفاق بود.چیزی شبیه دوستت دار م یاهر جمله ی دیگری.//////...............روزها می گذشتند و او به هیچ چیزفکر نمی کرد.حتی به خودش با این همه قرار ملاقات و مشغله....خدا هم اخراجش کرده بود بس که دل نازک شده بود...//زندگی شده بود مثل فیلمی که منتظر تمام شدن است ولی نویسنده ها ماجرایی نمی توانند بسازند و کار خوابیده....بله/درست مثل فیلم های فارسی.....//
هر روز صبح عشق بازی دختر همسایه را می دید و خودش را گول می خوراند که به هیچ کس جز او فکر نمی کند.../دوباره می گویم...بیشترش مرد بود.یک مرد با یک دنیا ارزو برای تور کردن....تورش اما باره بود و هر کس می افتاد تو.یش در می رفت.../././اتاق عزرائیل یک بنجره داشت.یک بنجره که مشرف بود به خانه ی تمام ادم ها و اگر کمی بیشتر دقت می کرد خانه ی خدا هم دیده می شد...نه خانه ای که بوی ابراهیم و اسماعیل می دهد....نه/خانه ای که تمام اطرافش بخار اب فشرده بود..قطره های خجالتی اسمان.../حاصل سال های سال خدا بودن.../حالا موقع باز نشستگی خدا بود.موقع ان ب.ود که البوم ورق بزند و عکس های یادگاری را با فرشته ها و بهشتی ها ببیند..عزرائیل هم در یکی صفخه ها با خدا عکس داشت..//از جوانی هایش بود.موقعی که هنوز سنش سه رقمی نشده بود.بارها فکر کرد .بارها فکر کرد که چطور به دنیا امده بود.از فرشته های مسن تر که می برسید همه می گفتند تو را خدا مستقیم افریده...بی واسطه!/./....منتظر لقاح دو بار نا همنام نبود....منتظر یک مادر بود که مثل برنده های عاشق بسوزد و او به دنیا بیاید....بار ها فکر کرد که چرا خدا هیچوقت از خانه اش بیرون نمی اید.چرا همیشه در عکس ها خوب نمیفتد...چرا همیشه حرفش را در گوش فرشته ها می زند///.بزرگ ترها می گفتند قبل از تو هم خیلی ها فکر کردند.بی نتیجه ست.
یک روز که داشت همشهری می خواند عجیب زمین گیر شد...دیگر نشد که بلند شود /نشد که باشد.../از این خسته شد که همیشه خدا ادم ها را خوشحال کند و او بهشت زهرا را بر کند.../دوباره می گویم..بیشترش مرد بود.مردی که از گرفتن جان زن ها بدش می امد...جاهای زیادی رفت /.کارهای زیادی کرد...فرشته ی مرگ حالا شده بود یک ماهی نر توی اقیانوس صورتش///سال ها بعد در اعماق اقیانوس...در جایی که هیچ بوی مرگ نمی داد.../استینش را بالا زد...طوری که دیگر بایین نیامد../یک ماهی ماده ی تازه بالغ گیر کرد به قلابشو دیگر رها نشد...../