مادرم برای سه شنبه های تقویم دیواری
شال گردن می بافد
و پدر که خودش را //
/وقف اتوبان هایی کرده
که از حوالی تو می گذرند
دیگر هیچ کس
در خواب هایش از اتفاق تو نمی ترسد
حتی
دختران دبیرستان ما هم
چشم ها ی ترا نذر نکردند
//که بیایی...
شاید کریسمس نزدیک بود
که حال و هوای ترا گرفته ام
//////
زمین هم خودش را باخته بود این روزها...
این جا پر از خورشید های دروغی ست
که پشت ابرها خوابشان برده بود...