انقدر رقصیدم
که چوب ها یش لنگ می زنند
"به قرن هزار و دور میلادی...
کنار پیرزنی که
زمستان موهایش را پارو می کرد
تا شاید رگ خواب های خدا را بگیرد و
زمین گیرش کند
من..
پاسور مست یک قمار بازم
کسی مرا حدس نمی زند
"وقتی تمام شرط ها از بهشت اب می خورند
درکتابی که ورق وررش
از عشق حوریان سیاه چشم تب کرده بود
در چاهی
که به پاهای خسته ی خدا می رسد
این پنج شنبه////
او هم تاب نیاورده بود
"قیامت شود
"فرار نمی کنم.
من بیخودی برای خدا نامه پست نکرده ام..
که بوی عطر منشی اش پر شود توی تلفن
پشت گوش من...
--وقت نیست..
حتی اگر خودش هم واسطه می شد"
امضا نمی کردم
که از تمام دنیا گوشه گیر شوم
نردبانی زیادی بلند است
چاهی زیادی حقیر
تسبیحی زیادی کلفت...
دور تر شو
تا تنفس کفش هایت را حدس نزدم
چشم های من
اکواریوم موقت ماهی های مستاجر شده است
پلک نمی زنم.....
تا شاید دستی به من هم برسد
/این زمین/معشوقه اش را پیدا کرده است
بخت من..
////////////در فنجان زمین پیر جا مانده بود
کاش توی چشم هام قایم می شدم
پشت یک دنیا ماهی..
مادرم هم به جغرافیا ی روزها شک برده است