برف که می بارد
تو فرار می کنی که پیدا شوی
اما
رد پاهایت به تو وابسته اند
امروز نتونستم شعر بزنم ...یعنی خجالت کشیدم با این همه ////شعر بگم
من می ترسم //من می ترسم و کمک می خوام و می ترسم 1 یا 2 سال دیگه جنازمو از زیر اوار در بیارن...تحمل دیدنشو ندارم که فقط برای سیاست بازی های دیگران جنگ بشه ...من وحشت کرده ام و کمک می خوام ...امروز مادرم می گفت از شهریور همه ی ما باید خودمونو واسه جنگ اماده کنیم..اره می دونم ..دوباره یه عده می رنو نمی یانو همه چیز از اول شروع می شه ///اما اگه دلمون نخواد چی/
و فکر می کنم که همش یه خوابه ..یه خوابه وحشتناک ...من می ترسم و از شما کمک می خوام
/کمک