جسدت را تکان می دهم.
-- نه .هنوز نفس می کشد .نگاهش کنید...
و تنها کسی که نگاهت می کند خودم هستم...با ان چشم های از کاسه در امده ات.
ادم ها هم چشم ها شان از کاسه در امده اما عینک دودی می زنند تا کسی نفهمد مرده اند و شغل شان را از دست ندهند.
روز بعد/درست وقتی که جنازه ات از هر طرف ۱سانتی متر یا شاید ۲سانتی متر بزرگ تر شده/صبح زود بیدار می شوم.
خانه ی ما چند متر به مرز نزدیک تر شده و این یعنی اعلام جنگ.کاش تو بودی و می گفتی نترس/تا من هستم نترس.کاش می دانستی یک روز من باید به جنازه ات بگویم نترس .
تو درست مثل نوزادی که زیادی توی شکم مادرش زیادی مانده لای ملافه ی سفید پیچیده شدی .روی میز اپن اشپزخانه دهانت چار طاق باز.
به چه فکر می کردی؟؟
به من که بعد از این از که فرار می کنم یا خودت شب را با کدام حوری می گذرانی؟
ازادی/هرچه قدردلت می خواهد از من تقاضا کن دوستت بدارم که من بهترین بخشایندگانم.
همسایه دیوار به دیوارمان /همان که شوهرش به من چشم داشت/بچه ی شیر خواره اش را اورده من نگه دارم .
زنبیل هم داشت .لابد می خواست برای شام شوهرش پیاز و سیب زمینی بخرد.
همه چیز را طوری چیدم که جایت خالی باشد.بشقاب"چنگال"چاقو...
می خواهی چاقو بکشی سمتم.؟
اشکالی ندارد.حالا که حتی نمی توانی دستگیره ی در را بکشی و من باید کمکت کنم اشکالی ندارد.
بکش/چاقو بکش.
من نمی گذارم کسی چشم هایت را ببندد.حتی اگر انقدر باد کنی که باد های احمق با بادبادک اشتباهت بگیرند.
حتی اگر از حاشیه ی نقاشی شهر بیرون بزنی.
کاری نکن که زیادی دوستت داشته باشم.
بچه های زیادی منتظرند تو حاشیه ی خانه ی ما جا شوند.و تو
با ان چشمهای از کاسه در امده ات برایشان کیهان بچه ها بخوانی و زیر چشمی مرا بپایی.
نه.کسی از تو نمی ترسد.همانطور که من نمی ترسم.
همانطور که پیرزن همسایه با دیدنت فقط گفت"بسم الله...
تک /ریز/اشاره می کنم به تو
فقط صدای النگو می شنید.حتما حالا از روی تخت بلند می شود و دوباره سمت در می رود...نه..پشیمان می شود.می ایستد.و دوباره تصمیم می گیرد از پشت به مرد حمله کند.موهای مجعدش را توی دستش بگیرد و زمین بیندازدش....
دیگر صدای النگو نمی شنید.نگران شد..داشت زیر پتو خفه می شد.می خواست زن نفهمد که می داند مرد به او گفته جنده.
می خواست کسی متوجه نشود بیدار است.او زیر پتو داشت خفه می شد.چند بار جلوی دهان خودش را گرفت تا صدای نفس زدنش زن را شکوک نکند.وقتی صدای النگو می امد خودش را جمع و جور می کرد تا زن راحت تر تصمیم بگیرد.
دیگر نمی توانست"باید نفس می کشید.پتو را طوری کنار زد که انگار خواب است و چیزی ازارش می دهد/
زن....با طرحی که انگار قبل ها روی تابلوی نقاشی که تو خواب دیده باشد"طوری که هیچ کس متوجه نشود به دیوار تکیه داده بود و جلوی دهانش را گرفته بود .انگار هر دو می خواستند مرد نفهمد که چه قدر از او ترسیده اند.::
شما هر چه دارید از ماست.
می خواست بلند شود ...می خواست جلوی مرد را بگیرد اما همیشه دیر می شد و اتفاق افتاده بود.
تا صبح صدای النگو قطع شد. زن ارام گرفت.بچه غلت می خورد و همه فکر می کردند که توی این خانه شبیه کندو چه می گذرد....
او تمام شب بغضش را نگه داشت تا کسی نفهمد...زن جنده نبوده است/
فکر می کرد..نقش زن روی دیوار انشب برای تمام عمر حک می شد و مثل عکس های یادگاری که به زور لبخند می زنی به تاریکی شان باید تحملش می کرد.باید با لبخند بی حد ومرزش تمام انشب را مثل زن فراموش می کرد.
صبح زود بی خداحافظی زن..مرد...بچه و او سوار ماشین شدند.
زن عقب نشست /او هم عقب نشست /مرد تنها ماند و سیگارهای پشت سر هم .انگار می خواست چیزی را ثابت کند.
چیزی که بند نافش از وجود مرد بود.
کار دوم.
چطور چشم هایت
در این عکس سه در چهار
خلاصه شد؟
کار اول...
سرباز ارزو کن.
ارزو کن سرباز.
وقتی که کلونی مورچه ها را باد می برد
باید کسی ارزو ی طوفان کند.
کار دوم.///
داشت فکر می کرد خفه خون یعنی چه.ان موقع ها نمی شد هم خفه شوی و هم دهانت پر از خون شود اما من سالها بعد کشف کردم که می شود خفه شد و ادای خونریزی را در اورد.تا امروز کسی هنوز نفهمیده بود تظاهر می کنم به خونریزی اما مردی که پشت چراغ قرمز داشت به خفه خون فکر می کرد فهمید و من مجبور شدم باج بدهم و هیچ کس نفهمد من خفه خون نگرفته ام.
روی کاناپه ی سرمه ای خانه ی مرد فکر می کردم لابد می خواهد یک فنجان قهوه بخوریم و خفه شویم اما مرد فکر می کرد چیز مهمی را فهمیده و می خواست به فرشته ها گزارش بدهد.!من به دست و پایش افتادم و قول دادم تا اخر عمر کنیزش شوم و لی پرونده ی سیاسی برایم درست نشود/هنوز برایم زود بود.
سالهاست من کنیز خانه ای هستم که هر دومان خفه شده ایم.و از ترس هم ادای خونریزی را در می اوریم.مرد دو سال است که دلش توی جنگ جهانی اول و سرش توی اینجا می جنگد...
من خواستم کمکش کنم اما نشد.انقدر نشد که حواسش رفت به دختران روستایی گردن کج که هیچ کدامشان خفه نمی شدند و سرش را بادهایی که از سمت دشمن می امدند برد/
باور کنید می خواستم کمکش کنم.حالا من منافق هستم و با دختران کرد رابطه دارم و توی یخچال خانه ام اسلحه حمل می کنم و یادم رفته است چطور ادای خونریزی را در میاوردم.باید هر شب با مرد مرور می کردم تمارض را.باید دوباره فکر کنم تا فرشته ها دستگیرم نکردند .
اینجا از سر پل ذهاب تا ناف میدان ازادی مین کاشته ام.اسلحه جاساز کرده ام و با دختران کرد عهد بسته ام تمام مردانی را که هنوز یادشان هست چطور خفه خون می گیرند از بین ببرم.من...فرمانده.....دختران گردن کج همراهم..همه می ترسیم که فرشته ها هم یادشان بیاید چطور خفه خون می گرفتند و به جرم عدم خونریزی منافقان را دستگیر کنند.انوقت دیگر ادای خونریزی هم کارساز نیست چون خدای سرزمینم هم یادش هست چطور...
مردی را می شناسم که سرش را با ژیلت از تنش جدا کرد/احساس می کرد سرش به تنش زیادی ست.وقتی سگ های پلیس تو وان اپارتمانش پیداش کردند داشت با شامپو سرش را می شست.وکیل متهم اعتراض کرد...متهم تاس بود در حالی که سرش را با شامپوی موهای خشک میشست.اعتراض وارد نیست.مرد بعد از ۲۰ دقیقه شستن سرش قهوه درست کرد.روی کاناپه ی قدیمی لم داد و فیلم مورد علاقه اش را دید./وکیل متهم اعتراض می کند که متهم کور بوده است/اعتراض وارد نیست/بازپرس پرونده خودش از زبان متهم تجربه های عاشقانه اش را شنیده طوری که هیچ مرد سالمی اینطور تجربه نکرده است/
ساعت ۹و۲۰ دقیقه ی صبح مرد در حالیکه کفش هایش را واکس می زد تصمیم به خروج از محل جرم گرفت.جلوی اولین مغازه یک خمیر ریش خرید تا به زندان برای ملاقات برادرش برود .سرباز شهرستانی متهم را بازرسی کرد و متهم وارد اتاق ملاقات شد.دو سر باز جوان با گونه های سرخ و صورت های تراشیده با برادر مقتول وارد اتاق شدند.انگار تمرین کرده باشند تا حرکاتشان کاملا شبیه هم باشد.متهم خمیر ریش را به برادرش می دهد و از سربازی که قدش کوتاهتر است جرم برادرش را می پرسد/.سرباز با صدایی که کمی لرزش دارد می گوید"قتل عمد"....متهم خودش را سرزنش می کند.لابد در قبال برادر کوچکش کوتاهی کرده و خبر ندارد که خودش صبح همانروز مرتکب قتل شده.وکیل اعتراض می کند.اعتراض وارد نیست/
متهم می خواست سرش را به دیوار بکوبد .اما سرش را توی ماشین جا گذاشته بود.از سرباز شهرستانی اجازه گرفت و سر او را به دیوار کوبید.انگار که این کار ارضایش می کرد.معشوقه ی متهم اعتراض می کند که او هیچوقت ارضا نمی شده.قاضی کوبیدن سرهای مختلف به دیوار را ارضای جنسی نمی داند و منتظر ادامه اش می شود.ساعت ۱۰"۳۰ درست وقتی که ملاقات تمام می شود و از در پشتی زندان خارج می شود متهم تیرباران می شود اما سگ های پلیس دیرتر از همیشه بو می کشند و محل جرم پاک می شود.لابد مقتول کسی را اجیر کرده باشد برای کشتن مردی که به ملاقات قاتلش می رود.
/متهم بعد از تیرباران خودش را به خانه می رساند و دو عدد دیازپام ده با ۱ لیوان اب می بلعد/دهانش صدای ماهی می دهد/....یاد اکواریم کوچک گوشه ی پذیرایی می افتد ./لب هایش را روی لب های ماهی طلایی می گذارد که تازه ان را خریده و زیاد به این خانه ی جدید عادت نکرده است/
تو خانه ی مرد یک اتاق بود که قصد داشت وقت جنگ تانک ها و خمپاره ها و سرباز هایش را راه بیندازد/...
مجری تلویزیون اعلام جنگ کرد/متهم ساکش را می بندد و غلام هایش را ازاد می کند و با اولین پرواز خودش را روی مین می اندازد/......می میرد.انقدر می میرد که بارها فرمانده به او افتخار می کند....وقتی که می خواهند ستاره ای به یاد جوانمردی اش روی شانه هایش بکارند فرمانده صورتش را لمس می کند و متهم به خاطر صورت تراشیده اش شربت شهادت را نصفه سر می کشد.از کرمانشاه تا میدان ولیعصر می خواهد قدم بزند بی انکه تانک زیرش بگیرد یا مین زیر پایش بیفتد یاعراقی ها به ناموس اش تجاوز کنند.
یکی از کردهای منافق وسط راه جلویش را می گیرد و خفه اش می کند تا سلاحش را بدزدد.اما او هیچ عکس العملی نشان نمی دهد چون می داند این قوم وحشی به خودشان هم رحم نمی کنند.
متهم بارها می میرد.اما هیچ وقت نمی میرد.
سالهاست که گوشه ی خانه اش هر صبح صورتش را نمی تراشد تا ریش هایش به حد نصاب شهادت برسند/
قاضی ختم جلسه را اعلام می کند . و قرار بعدی را دو سال می گذارد .درست وقتی که متهم نود و نهمین بار است که مرده/
انگار که شیر اب باز شده بود روی دهکده ی جهانی و جریان اب مردم را به جاهای مختلف می کشاند.ممکن بود صبح بیدار شوی و تخت خوابت را توی جنگل های استوایی گم کرده باشی..اهالی شهر من اما گوش هاشان به سیل عادت کرده بود و پرده ها را کشیده بودند تا هیچ چیز نشنوند.
ارباب دندان طلا تمام اقیانوس را دست و پا زد اما حیف که هیچکس یادش نبود ارباب شنا کردن بلد نیست.تمام مردان با غیرت شهر خلاف جریان اب به سالها قبل شنا می کردند تا کشتی تایتانیک را از اب بگیرند و من می دانم هیچ زنی زنده از اب بیرون نیامد.
ارباب هشدار داد که سبیلهایی را که گرو گذاشتید اتش می زنم اگر خلاف جریان اب شنا کنید .اما صدا به صدا نمی رسید/././
مرز شهر اب می رفت و ارباب تمام تلاشش را می کرد تا زنجیر مرز را بگیرد و تمام شهر به او افتخار کند.
زنجیر را که گرفت رسید به گردن شکسته ی یک معشوقه ی بی موقع/
من مرز را به گردن گرفتم تا دلبری های زن خوابهای ارباب را پریشان نکند.
من سالهاست که مرز را به گردن گرفتم/حتی حالا که سه چهار ابهای زمین توی استخر بزرگی گم شده.
انقدر که وقتی ارباب صدایم می زند گردنم کج است و ارباب فکر می کند یکی از همین روزها باید دوباره دل را به اقیانوس زد....
کار دوم/
جنگ
نفهمید
اسمش را
از اول خواندند یا اخر به اول....
روی حافظه ی بچه هایی که
صفرهاشان را
با مین اشتباه گرفتند.
و پاهاشان
خیس تر از ابهای نقشه
به جهت های جغرافیایی مشکوک است.
من اما
خوشبخت ترین مترسکم
وقتی که بادها
خلاف جهت تانکهایتان می وزد.
ارباب دندان طلا سوگلی حرمسرایش را از دست داد که شش هزار سال باران بارید تمام فرورفتگی های زمین را/انقدر که اقیانوس های دور پر شدند.انقدر که مولکول های اب بچه ماهی های عقب مانده پس انداختند و ماهی گیرها تورهایشان را برای زنان زیبا ی دریایی که ادای ماهی ها را در می اوردند "دوختند.
نوح تنها مردی بود که عاشق هیچ زن دریایی نشد.تنها دختری که نصف سال را پشت پنجره بود عاشقش شد/نصف دیگر سال که دختر کنار ادمهای دیگر بود پیامبر خودخواه برای ماهی های احمق سمفونی تلخی را اجرا می کرد که در انتظارشان است.اما دختر به هیچ کدام از ماهی ها حسودی نکرد/انقدر زیر باران وحشی ماند که بارانی اش پیر شد.عصا به دستش گرفت و پیامبر دیوانه جفتی از تمام جفت ها ی روی زمین برداشت تا به سیل پشت پرده ی گوششان دچار نشوند.
جز دختری که سه هزار سال پشت پنجره و سه هزار سال دیگر شانه به شانه ی نوح "برای اقیانوس بزرگ قصه گفت....
تمام ماهی ها به خواب رفتند و سالها گذشت تا ابها بخار شوند جز دختری که نمی دانست جفتش بوی فلس های کدام ماهی را می داد.....
کار دوم ./سوسمارها
سوسمارها خواندن و نوشتن یاد گرفتند تا وقتی مغز دانشمند را می خورند علم منقرض نشود./انقدر که کسی برای سر دانشمند زار نزند و سیفون را بکشند دخترانی که خوابهایش را پر کرده بودند.
حالا تمام دریاچه پر است از اب....خط فاصله...اب....خط فاصله....خشکی نه.فقط اب./
سوسمارها انقدر احمق شدند که همه ی سطرها را اب ریختند.انقدر که سه چهارم ابهای زمین جمع شود تو دفتر مشق هایشان و برای همیشه محکوم شوند به دریاچه ای که زنان زیبایش را خورده بودند .
مغز دانشمند که هضم شد"هر کدامشان دانشمندی شدند با دندان های تیز و برنده که ادم های احمق را پیش از انکه فکر کنند تکه تکه می کردند...
انقدر که دیگر سطری نماند برای پر شدن اب.انقدر که نصف دیگر سال خشکی شد و سوسمار های دانشمند تنها بندگان بازمانده ی خدا بودند.
انقدر که مغز هیچ احقی نماند برای جویدن...گوش کنید
وقتی که با دست دیگرش گره موهای دختر باکره ی روسی را باز می کرد تا بهانه ای نداشته باشد برای خیانت .
وقتی که به یاد بچه گی هاش سر را روی پای مادرش گذاشت .
اما او از هیچیک از معشوقگانش گله نکرد.وقتی نفهمیدند چشمهاش پی پلنگی می دود که تمام استوا را بی دلیل گز کرده است.
باید تمام دنیا را می دوید تا به جای اول پلنگ برسد و از حال برود. اما پلنگ نمی توانست تاول پاهاش را مداوا کند یا اب بچکاند تو دهانش....
پلنگ فقط به چرخ خیاطی فکر می کرد که پوستش را پالتویی می کند برازنده ی اندام ملکه ی زورگو////...
باید کسی کاری می کرد...اما او تمام دنیا را دویده بود.انقدر که نفس پلنگ به جای او بگیرد و دو تایی تو یک گودال بیفتند و مثل کسی که حرفش را تمام عمر تو گلو خفه کرده بگوید "دوستت داشتم.حیف که معشوقگانم خوابشان سبک است.انقدر که گاهی یادم می رود پوستم را تن کدامشان کرده ام.....
کار اول //استوا تنها مرز میان ماست
دلیل استوا را ندانستم
که سر از قطب شمال در اوردی
و زمستان ما
پیر شد پشت پنجره.
دلیل استوا را نمی فهمم
که دشت بزرگی شده ام
تا کوهها سر به سرم بگذارند و
گوشهام
عادت کنند
به سیلی که ترا برد
سالهاست
زیر پای خدا نشسته ام
باران بگیرد
سالهاست
دشت بزرگی
فکر می کند
اقیانوس گم شده ی ماهی ها
کجای اکواریوم می خوابد
و فکر می کند
اگر ابهای قطب شمال یخ نمی شدند
دلش را به دریا می زد
زمین
تا سیلی ترا به خانه بیاورد
کار دوم/داستان کوتاه
مدام قرص فشار می خورد تا بچه های ده باور کنند دلیل شب ادراری های اسمان چیزی جز بخشش خدا نبوده است.تا بچه های ده سرهاشان<پاهاشان....دلهاشان را گول بمالند.
ولی من انقدر سواد داشتم که حدس بزنم روستای ما روی کدام مدار و محور می چرخد و می دانستم خدا همیشه زیر انبار کاه خانه ی ما می خوابد تا سفره مان برکت داشته باشد.تا تراکتور بابا از کار نیفتد .
عمو علی هم می دانست بچه های ده چه قدر احمق اند و قبل تر ها که گاو شیردهی را می پرستید فکر می کرد من هم احمق ام.
اما خدای ما شش ماه است شیر ماده گاو را خشکانده تا عمو علی باور کند چه قدر عصبی شده خدا و دلش می خواد تمام محصول امسالش را بسوزاند ولی باید قرص فشار خورد.تا اسمان مان بلند تر از این شود و ستاره ها دست نیافتنی تر.
مادرم دعا می کرد تا زلزله روستای ما را بندازد.می گفت دعا می کرده من هم بیفتم وقتی که هنوز پیش خدا بودم.
من از افتادن می ترسم.
و بارها فکر کردم اگر بیفتم گیس کدام دختر را می گیرم .
و بارها وقتی که سیل می شد.وقتی که خدا زیادی می بخشیدمان .من از پشت بام بالا رفتم تا بزنم در گوش خودم خدا دردش بگیرد/
من اما انقدر بی سواد نبوده ام.
ماده گاو عمو هم بی سواد نبود.
ما فقط خوابمان می اید و کاش نیفتیم از پله های خواب.
اما بچه های احمق ده تا صبح بیدارند و ور می روند با موج های رادیو که صدای باران می دهند.صدای خدا.....
زن
موهایش را بست به اسکله
تا
ستاره های هوس بازی باد اسمانمان شود
کار دوم.داستان کوتاه
این اخری ها صدای سگ هم در نمی اوردم.فقط به پنجره زل می زدم.بعد به پری "زنم....بعد هم به اینده ی نکبتی بچه ای که از ما پس افتاده...هی به ننه گفتم مگه زمین مثلث میشه ما بچه نخوایم...
پری دوست دخترم بوده.انوقت ها که هنوز مردی بودم که پاهاش روی زمینه ..خوب براش دلبری می کردم.حالا هم باید پیچ هامو سفت کنه هم تف بندازه تو صورتم وقتی سر منقلم...
گاهی وقتی خمارم بهش می گم تو ادم نیستی...پری دریایی هستی.منم اسیه ام....
تا حالا هزار بار به خودم قول دادم وقتی این توله به دنیا اومد ترک کنم برای همیشه.اما پری میگه دنیا تو رو ترک می کنه ولی تو دست از این گه کاری ها ور نمی داری.
گاهی به زنم حسود می شم وقتی که سگ میشه.پارس میکنه...زوزه میکشه..
تمام بچه گی م خلاصه میشه تو تردیدی که بابا معتاده یا نه و کابوس لعنتی منقل بابا بود که منو اسیر دوا کرد.بار ها تمام راه مدرسه فکر کردم که چرا ننه صدای اره ماهی ها را در می اورد..بابا می گفت مادرت می خواد خوشبختی مارو اره کنه...
یک شب دیدم ننه سخت قلیان می کشه.چشماش کاسه ی خون شده بود و از صدای قلقل خرکیف.می گفت هوا پر از ماهیه.وقتی قلیان می کشید با ماهی ها اشتباهش می گرفتند و من هنوز مطمئنم جنازه ی ننه زیر یک خروار خاک دلش قلیان می خواد...
شکم پری که جلو اومد مجبور شدم بیشتر نئشه باشم تا پری راضی بشه خلاصمون کنه از این نکبت.اما پری زن خوبیه.منم مرد خوبی بودم اما حالا خوبیه من به چه درد می خوره وقتی کسی نمی فهمه مریضم...
تنبونم هم نمی تونستم بکشم بالا که چشمامو باز کردم به قیمت ریسه های عروسی فلانی.فلانی خود خرم بودم که لم دادم رو کاناپه ی جهاز پری...//../.../وقتی نئشه نیستم کتاب می خونم.مثل هنری ها سیگار می کشم ...تازگی ها دختر بازی هم می کنم.
باید به ته اش رسید.جایی که خدا رو میشه توی سرنگ کرد و تزریق کردش تا مثل اون بزرگ و بخشنده شد.
باید به ته اش رسید و بدون ترس طعم لب های تمام دخترا رو امتحان کرد و بعد رسید به طعم لب های زنت که از همه بهتره....
باید از زیاد به کم رسید.از پشت بام به زیر زمین.از زیر زمین به چاه .از چاه به فاضلاب .و غرق شد تا کسی کمکت نکنه.
وقتی که ولیعصر می رم دلم می خواد تنم اشتباهی به تن زنای خراب بخوره و بعد بفهمم پری چقدر خوبه/من چقدر خوبم که حتی وقتی تو فکر زنای دیگم می گم زنم یه چیز دیگه س.
اینبار شاهزاده ممد و قسمم داده که ول کنم این نکبتو.
تو رو به همون شازده ممد ولم کنید.../
باید از ته اش به اولش رسید.از جایی که ته ۱ نخ سیگارت دود میشه به جایی که سیگار بهت تعارف می زنن....از لب های این زن به لب های.....
و زن دوباره فکر کرد چه خوب می شد از این ادامسهای معجزه را پر می کرد توی پوتینهای مرد. و کاش انروز خورشید از یک قاره ی دیگر سر در می اورد .شاید هم کاش توی قطب شمال سرما ابش می کرد و هیچوقت صبح خودش را پهن نمی کرد پشت پنجره...روی این شاخه ها که هنوز هم صدای گنجشکان مریض را از یاد نبرده اند .
تا قبل از روزی که پرده ها را کشید و همه چیز تغییر کرد مادر مرد می گفت نماز شب بخوانیم تا صدایمان به گوش خدا برسد و گوشواره های معشوقه اش به لرزه بیفتند.
مگر خدا هم روز و شب می شناسد....اصلا مگر معشوقه اش گوش دارد که دردل های مادر نقره و زن مرد را بچسباند رو تقویم دیواریشان تا یادش نرود سفارش اشناهای ندیده را..
تا قبل از روزی که مرد بلند شد و رفت یک عکس سیاه و سفید از خاطراتشان با نیشخندی زورکی بگیرد
مگر نقره می دانست پدر خواب نمانده...پدر خوابیده////پدر را خوابانده اند....
تا قبل از روزی که زیپ چمدان هایش پاره نشد و راه اهن اتش نگرفت و خواب نماند....مگر قرار بود زن عرق سرد روی پیشانی اش را بگیرد .و سفید شود و درد هایش را توی عروسک نقره بریزد...
تنها همان عکس فوری با قاب خاتمش نمی خندد...همه می خندد.ارواره هاشان می لرزد تا گریه کنند.نه.....
شاید هم زن سمفونی عربده های گنجشکان را برپا کرد تا خدا به سرش بزند و تنها توی یک خط یا یک کلمه یا یک نقطه فردایشان را بکشد...
خانه همیشه تنگ ماند.مثل عصرهای پنج شنبه که گلاب خالی می کردند رو سردرد های مزمن زن.
هم رزم هایش می گفتند مرد خوبی بود. و سخاوتمند تر از انچه که نقره بخش می کند....
و کاش ان شب زودتر صبح می شد و یکی دیگر می رفت ماه را بوس کند...
دردهای ساعت هم انقدر رشد کرده اند که ادلت کلد می خواهند.....زن با نقره ی کوچکش تخم سربازهای اجنبی را که از خوابهای رنگ پریده اش دزدیده تو باغچه ی بزرگشان می کارد تا یک روز مرد بیدار شود...دستهایشان را از پشت ببنددند و یکی در گوش سربازهای مردنی بزند تا خدا دردش
بگیرد ..تا پوتینهایش عقلشان بپرد از این جاده که هیچوقت کج نبوده است...هیچوقت به راه اهن نمی رسده .
باید عریضه ای نوشت به ما چه که شبهای شما دراز است و معشوقه تان سیندرلایی که رو پنجه هایش تا صبح می رقصد.....زن می خواهد خودش را از عزا دربیاورد....