تبليغاتX
تمامی حس های یک...
مهم نیست چقدر از من دور شده ای.مهم این است که دور شدنت چیزی را عوض نمی کند
۱

اسمش را هنوز نمی دانم ولی تو تاریکی نیم رخش ماه بود خیلی.

اسمش را نمی دانم چون اصلا نگاهم نکرد چه برسد تحویل بگیرد.

اسمش را دوست دارم بدانم.شماره اش را دوست دارم سیو کنم ولی چه فایده ای دارد وقتی که فقط نیم رخش ماه است و خودش چنگی به دل نمی زند.

اسمش یا فامیلی اش فرقی نمی کند.من فقط دوست دارم صدایش کنم.مگر می شود گفت اقای چیز....

انوقت او هم می گوید بله خانوم چیز....

و ما می شویم اقا و خانوم چیز....

چقدر دوست داشتم تمام رخش هم خوشگل بود تا وقتی دوباره می بینمش دلم برای صورتش تنگ شود.

الان می اید طرفم می گوید چند ترمه کار می کنید؟<دستتون خیلی نرمه....

بعد من می گویم اماتورم.شما لطف دارید.

بعد او می گوید می شود مرا کوک کنید.

من می گویم البته.

لطفا نیم رختان را به من کنید.

می گوید ببخشید خانوم چیز.....

-- همان چیز بهتر است.اسمم سخته اقای چیز.

تا می اید بگوید چیز نه....

از خواب می پرد.

من هنوز خواب می بینم.

میروم توی کما تا ادامه ی خواب را ببینم.زخم بستر می گیرم و او با نیم رخ نکبتش صاف صاف راه می رود و به روی خودش نمی اورد.

۲

حنا می گیرد دست وپاهایش را تا مرد از راه برسد.روی مش استخوانی موهاش حنا می گیرد.

می رود جلوی ایینه و فکر می کند چقدر عوض شده از سر میز صبحانه تا حالا.همه چیز قرمز شده.حتی لب هاش.حتی سایه ی پشت چشمش....

مرد از سایه ی خوش هم می ترسد .و او سعی می کند خوشبخت بماند.و سعی می کند مرد را با صدای النگوهاش از خواب بیدار کند و بکشاند سر میز صبحانه و به هر موضوع بی ربطی از ته دل بخندد...

راستی دل او ته ندارد. ان قدر بزرگ است که وقتی فهمید نصفه شب شوهرش توی دستشویی با که حرف می زند فقط رفت تتوی ابروهایش را ترمیم کرد و سرخاب سفیداب را غلیظ تر تا مرد کاملا ارضا شود.

سر صف نانوایی زنان همسایه همیشه زیاد حرف می زنند و او همیشه زیاد گوش می کند.تا اینکه غذایش بسوزد و مرد با کلی اخم بگوید فدای سرت.

راستی مگر سرش چقدر ارزش دارد که یک کیلو گوشت و سه پیمانه برنج و لپه و روغن بسوزند برایش.

راستی مگر سهم او از این زندگی چقدر است؟؟...

مجری تلویزیون از خواص هویج می گوید و او ابمیوه گیری جهازش را باز می کند و هویج ها را خرد می کند .

انقدر فکر کرد که دستش برید ./بعد زنگ می زند به مرد و می گوید دستش بریده .

--کاش خودم یک لوله می کشیدم به رگهات و از خون خودم برات می فرستادم.

و زن می خندد از ته دل به دردهای کهنه اش...

از سگ پست ترم اگر صدای النگو هایش را فراموش کنم.ارام روی پنجه هاش می رود سمت در .همه چیز درست انجام شده بود اگر النگوهایش صدا نمی دادند.

هر شب مرد بیدار می شود و می گوید عزیزم بخواب.رفتم اب بخورم.

بارها تصمیم می گیرد النگوها را بفروشد تا وقت فرار صدا ندهند ولی یادگاری را چطور بفروشد؟!

حالا سه روز است که مرد رفته ماموریت .همه چیز سر جای خودش است.او هنوز هم از مرد حساب می برد و نمی تواند یک شب فرار کند از این همه نکبت...

شبها که مرد کابوس می بیند زنگ می زند به سیندرلا:سیندرلا بیدار شو.تو جات غلت می زدی.خواب بد دیدی؟

و زن مجبور می شود یک خواب بد بسازد و از او تشکر کند بیدارش کرد.

سر میز صبحانه جایش خالی است.انقدر خالی که زن بی اختیار گریه اش می گیرد.

زنگ می زند به مرد و از پشت تلفت نوازشش می کند.

..................

دیشب خواب یک دشت پر از هویج را می دید.دشتی که هیچ خرگوشی توی ان نبود و فقط زن بود که داشت هویج ها را خرد می کرد که اب بگیرد.

هنوز معنی این خواب را نفهمیده.

در بست می گیرد برای سراضرابخانه.

خانه ی مادرش.

که بگوید از النگوها و زندگی اش راضی است.چقدر خوشبخت است و دلش برای شوهرش تنگ شده.

از این دروغ ها به تنگ می اید.

می رود اب هویج بخرد که خوابش تعبیر شود مثل همیشه.....

+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 19:32 توسط rojano |

کنسرت اموزشی بچه های ارسباران.چهارشنبه.4شهریور.ساعت4
 

رجز نخواند .ارام ارام دوست داشت و ارام ارام زیر برف گم شد.مهم نیست کجا رفت.مهم گم شدن بود.

ماست

 

هر عاقله مردی که رد می شد تف می انداخت روی سرش.فکر میکرد با این کار مردها ادم می شوند.

فکر می کرد شوهرش عصبی می شود و از حرص می ترکد اما همه ی مردها عادت کرده بودند و وقتی خواب می ماند برایش سوت می زدند تا سهمیه ی هر روزشان را بگیرند.

خودش هم نمی دانست باید چه طور حرص یک تیکه گوشت را که گوشه ی تخت افتاده در بیاورد.

دوست داشت مرد بلند شود و بزند توی گوشش .دوست داشت مرد بگوید چرا شبها دیر می ایی ....

اما مرد روی تختی به شرافت سالها انزوا لم داده بود و به دیوانه می خندید.

او یک روز تصمیم گرفت حسودی مرد را ببیند.

او. زنی که هیچ ماتیکی روی لبهاش خوش نمی نشست اینبار به جای تف کردن روی سر مردها "بوسیدشان .

مردها هم پشت سر هم می امدند و دو سه تاشان که از برنامه ی جدید راضی بودند دوری زدند و دوباره برگشتند برای بوسه.

زن تعجب کرد.

هیچ کدامشان حتی به زن نگاه هم نمی کردند و برایشان فرقی نداشت تف یا بوسه.

تصمیم گرفت یکی شان را خفت کند به زور ببرد خانه و روی کاناپه ی مخمل قرمز بشاند .

احمق ترینشان پسر جوانی بود که حاضر شد روی کاناپه ی مخمل قرمز خانه ی زنی به این زشتی بشیند و دو تایی با هم حسودی مرد را ببیند.

مرد بی انکه چشمهایش کمی گرد شود یا صورتش قرمز شود برای جوان چای اورد و کنارشان نشست و سه تایی سریال لاست دیدند و جوان روی کاناپه ی مخمل قرمز خانه ی مردی که به هیچ کس حسودی نمی کرد خوابش برد.

زن که دید شوهرش بی خیال تر از این حرفهاست برای اینکه زیادی زحمت نکشد تصمیم گرفت از این به بعد از همان پنجره برای عاقله مردهای بی تفاوت بوسه بفرستد تا انها هم زودتر به سر کارشان برسند

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 10:30 توسط rojano |

دستهایت را

به کدام مرز پرت کردی؟/

خوابهای ما گلوله می بارد/...


خزر که پهن شد

چهار خانه روی میز...

دامنت را بتکان برای شام.

 


اگر خدا هوس بستنی می کرد

از کجا معلوم

به هوای برف بازی نمی دیدمت؟!


اهای جنین ساچمه ای!

برایم فال بگیر و بگو

کدام دستم را نشانه می روی....

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 13:20 توسط rojano |

جسدت را طواف می دهم شاید زنده مانده باشی و خودت را به خواب می زنی .

جسدت را تکان می دهم.

-- نه .هنوز نفس می کشد .نگاهش کنید...

و تنها کسی که نگاهت می کند خودم هستم...با ان چشم های از کاسه در امده ات.

ادم ها هم چشم ها شان از کاسه در امده اما عینک دودی می زنند تا کسی نفهمد مرده اند و شغل شان را از دست ندهند.

روز بعد/درست وقتی که جنازه ات از هر طرف ۱سانتی متر یا شاید ۲سانتی متر بزرگ تر شده/صبح زود بیدار می شوم.

خانه ی ما چند متر به مرز نزدیک تر شده و این یعنی اعلام جنگ.کاش تو بودی و می گفتی نترس/تا من هستم نترس.کاش می دانستی یک روز من باید به جنازه ات بگویم نترس .

تو درست مثل نوزادی که زیادی توی شکم مادرش زیادی مانده لای ملافه ی سفید پیچیده شدی .روی میز اپن اشپزخانه دهانت چار طاق باز.

به چه فکر می کردی؟؟

به من که بعد از این از که فرار می کنم یا خودت شب را با کدام حوری می گذرانی؟

ازادی/هرچه قدردلت می خواهد از من تقاضا کن دوستت بدارم که من بهترین بخشایندگانم.

 

همسایه دیوار به دیوارمان /همان که شوهرش به من چشم داشت/بچه ی شیر خواره اش را اورده من نگه دارم .

زنبیل هم داشت .لابد می خواست برای شام شوهرش پیاز و سیب زمینی بخرد.

 

همه چیز را طوری چیدم که جایت خالی باشد.بشقاب"چنگال"چاقو...

می خواهی چاقو بکشی سمتم.؟

اشکالی ندارد.حالا که حتی نمی توانی دستگیره ی در را بکشی و من باید کمکت کنم اشکالی ندارد.

بکش/چاقو بکش.
من نمی گذارم کسی چشم هایت را ببندد.حتی اگر انقدر باد کنی که باد های احمق با بادبادک اشتباهت بگیرند.

حتی اگر از حاشیه ی نقاشی شهر بیرون بزنی.

کاری نکن که زیادی دوستت داشته باشم.

بچه های زیادی منتظرند تو حاشیه ی خانه ی ما جا شوند.و تو

با ان چشمهای از کاسه در امده ات برایشان کیهان بچه ها بخوانی و زیر چشمی مرا بپایی.
نه.کسی از تو نمی ترسد.همانطور که من نمی ترسم.

همانطور که پیرزن همسایه با دیدنت فقط گفت"بسم الله...

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 18:45 توسط rojano |

کوتاه بیایید.

تک /ریز/اشاره می کنم به تو

فقط صدای النگو می شنید.حتما حالا از روی تخت بلند می شود و دوباره سمت در می رود...نه..پشیمان می شود.می ایستد.و دوباره تصمیم می گیرد از پشت به مرد حمله کند.موهای مجعدش را توی دستش بگیرد و زمین بیندازدش....

دیگر صدای النگو نمی شنید.نگران شد..داشت زیر پتو خفه می شد.می خواست زن نفهمد که می داند مرد به او گفته جنده.

می خواست کسی متوجه نشود بیدار است.او زیر پتو داشت خفه می شد.چند بار جلوی دهان خودش را گرفت تا صدای نفس زدنش زن را شکوک نکند.وقتی صدای النگو می امد خودش را جمع و جور می کرد تا زن راحت تر تصمیم بگیرد.

دیگر نمی توانست"باید نفس می کشید.پتو را طوری کنار زد که انگار خواب است و چیزی ازارش می دهد/

زن....با طرحی که انگار قبل ها روی تابلوی نقاشی که تو خواب دیده باشد"طوری که هیچ کس متوجه نشود به دیوار تکیه داده بود و جلوی دهانش را گرفته بود .انگار هر دو می خواستند مرد نفهمد که چه قدر از او ترسیده اند.::

شما هر چه دارید از ماست.

می خواست بلند شود ...می خواست جلوی مرد را بگیرد اما همیشه دیر می شد و اتفاق افتاده بود.

تا صبح صدای النگو قطع شد. زن ارام گرفت.بچه غلت می خورد و همه فکر می کردند که توی این خانه شبیه کندو چه می گذرد....

او تمام شب بغضش را نگه داشت تا کسی نفهمد...زن جنده نبوده است/

فکر می کرد..نقش زن روی دیوار انشب برای تمام عمر حک می شد و مثل عکس های یادگاری که به زور لبخند می زنی به تاریکی شان باید تحملش می کرد.باید با لبخند بی حد ومرزش تمام انشب را مثل زن فراموش می کرد.

صبح زود بی خداحافظی زن..مرد...بچه و او سوار ماشین شدند.

زن عقب نشست /او هم عقب نشست /مرد تنها ماند و سیگارهای پشت سر هم .انگار می خواست چیزی را ثابت کند.

چیزی که بند نافش از وجود مرد بود.

 

کار دوم.

چطور چشم هایت

در این عکس سه در چهار

خلاصه شد؟

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت 21:40 توسط rojano |

نیوه مانگ.

کار اول...

سرباز ارزو کن.

ارزو کن سرباز.

وقتی که کلونی مورچه ها را باد می برد

باید کسی ارزو ی طوفان کند.

 

کار دوم.///

 

 

داشت فکر می کرد خفه خون یعنی چه.ان موقع ها نمی شد هم خفه شوی و هم دهانت پر از خون شود اما من سالها بعد کشف کردم که می شود خفه شد و ادای خونریزی را در اورد.تا امروز کسی هنوز نفهمیده بود تظاهر می کنم به خونریزی اما مردی که پشت چراغ قرمز داشت به خفه خون فکر می کرد فهمید و من مجبور شدم باج بدهم و هیچ کس نفهمد من خفه خون نگرفته ام.

روی کاناپه ی سرمه ای خانه ی مرد فکر می کردم لابد می خواهد یک فنجان قهوه بخوریم و خفه شویم اما مرد فکر می کرد چیز مهمی را فهمیده و می خواست به فرشته ها گزارش بدهد.!من به دست و پایش افتادم و قول دادم تا اخر عمر کنیزش شوم و لی پرونده ی سیاسی برایم درست نشود/هنوز برایم زود بود.

سالهاست من کنیز خانه ای هستم که هر دومان خفه شده ایم.و از ترس هم ادای خونریزی را در می اوریم.مرد دو سال است که دلش توی جنگ جهانی اول و سرش توی اینجا می جنگد...

من خواستم کمکش کنم اما نشد.انقدر نشد که حواسش رفت به دختران روستایی گردن کج که هیچ کدامشان خفه نمی شدند و سرش را بادهایی که از سمت دشمن می امدند برد/

باور کنید می خواستم کمکش کنم.حالا من منافق هستم و با دختران کرد رابطه دارم و توی یخچال خانه ام اسلحه حمل می کنم و یادم رفته است چطور ادای خونریزی را در میاوردم.باید هر شب با مرد مرور می کردم تمارض را.باید دوباره فکر کنم تا فرشته ها دستگیرم نکردند .

اینجا از سر پل ذهاب تا ناف میدان ازادی مین کاشته ام.اسلحه جاساز کرده ام و با دختران کرد عهد بسته ام تمام مردانی را که هنوز یادشان هست چطور خفه خون می گیرند از بین ببرم.من...فرمانده.....دختران گردن کج همراهم..همه می ترسیم که فرشته ها هم یادشان بیاید چطور خفه خون می گرفتند و به جرم عدم خونریزی منافقان را دستگیر کنند.انوقت دیگر ادای خونریزی هم کارساز نیست چون خدای سرزمینم هم یادش هست چطور...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 13:55 توسط rojano |

شنیده ام شهدا نمی میرند............................................................................
این یک پرونده ی معمولی نبوده است.گزارشی ست و شاهکاری ست از یکی از اتاق های دادگاهی توی همین مرز و بوم.......

مردی را می شناسم که سرش را با ژیلت از تنش جدا کرد/احساس می کرد سرش به تنش زیادی ست.وقتی سگ های پلیس تو وان اپارتمانش پیداش کردند داشت با شامپو سرش را می شست.وکیل متهم اعتراض کرد...متهم تاس بود در حالی که سرش را با شامپوی موهای خشک میشست.اعتراض وارد نیست.مرد بعد از ۲۰ دقیقه شستن سرش قهوه درست کرد.روی کاناپه ی قدیمی لم داد و فیلم مورد علاقه اش را دید./وکیل متهم اعتراض می کند که متهم کور بوده است/اعتراض وارد نیست/بازپرس پرونده خودش از زبان متهم تجربه های عاشقانه اش را شنیده طوری که هیچ مرد سالمی اینطور تجربه نکرده است/

ساعت ۹و۲۰ دقیقه ی صبح مرد در حالیکه کفش هایش را واکس می زد تصمیم به خروج از محل جرم گرفت.جلوی اولین مغازه یک خمیر ریش خرید تا به زندان برای ملاقات برادرش برود .سرباز شهرستانی متهم را بازرسی کرد و متهم وارد اتاق ملاقات شد.دو سر باز جوان با گونه های سرخ و صورت های تراشیده با برادر مقتول وارد اتاق شدند.انگار تمرین کرده باشند تا حرکاتشان کاملا شبیه هم باشد.متهم خمیر ریش را به برادرش می دهد و از سربازی که قدش کوتاهتر است جرم برادرش را می پرسد/.سرباز با صدایی که کمی لرزش دارد می گوید"قتل عمد"....متهم خودش را سرزنش می کند.لابد در قبال برادر کوچکش کوتاهی کرده و خبر ندارد که خودش صبح همانروز مرتکب قتل شده.وکیل اعتراض می کند.اعتراض وارد نیست/

متهم می خواست سرش را به دیوار بکوبد .اما سرش را توی ماشین جا گذاشته بود.از سرباز شهرستانی اجازه گرفت و سر او را به دیوار کوبید.انگار که این کار ارضایش می کرد.معشوقه ی متهم اعتراض می کند که او هیچوقت ارضا نمی شده.قاضی کوبیدن سرهای مختلف به دیوار را ارضای جنسی نمی داند و منتظر ادامه اش می شود.ساعت ۱۰"۳۰ درست وقتی که ملاقات تمام می شود و از در پشتی زندان خارج می شود متهم تیرباران می شود اما سگ های پلیس دیرتر از همیشه بو می کشند و محل جرم پاک می شود.لابد مقتول کسی را اجیر کرده باشد برای کشتن مردی که به ملاقات قاتلش می رود.

/متهم بعد از تیرباران خودش را به خانه می رساند و دو عدد دیازپام ده با ۱ لیوان اب می بلعد/دهانش صدای ماهی می دهد/....یاد اکواریم کوچک گوشه ی پذیرایی می افتد ./لب هایش را روی لب های ماهی طلایی می گذارد که تازه ان را خریده و زیاد  به این خانه ی جدید عادت نکرده است/

تو خانه ی مرد یک اتاق بود  که قصد داشت وقت جنگ تانک ها و خمپاره ها و سرباز هایش را راه بیندازد/...

مجری تلویزیون اعلام جنگ کرد/متهم ساکش را می بندد و غلام هایش را ازاد می کند و با اولین پرواز خودش را روی مین می اندازد/......می میرد.انقدر می میرد که بارها فرمانده به او افتخار می کند....وقتی که می خواهند ستاره ای به یاد جوانمردی اش روی شانه هایش بکارند فرمانده صورتش را لمس می کند و متهم به خاطر صورت تراشیده اش شربت شهادت را نصفه سر می کشد.از کرمانشاه تا میدان ولیعصر می خواهد قدم  بزند بی انکه تانک زیرش بگیرد یا مین زیر پایش بیفتد یاعراقی ها به ناموس اش تجاوز کنند.

یکی از کردهای منافق وسط راه جلویش را می گیرد و خفه اش می کند تا سلاحش را بدزدد.اما او هیچ عکس العملی نشان نمی دهد چون می داند این قوم وحشی به خودشان هم رحم نمی کنند.

متهم بارها می میرد.اما هیچ وقت نمی میرد.

سالهاست که گوشه ی خانه اش هر صبح صورتش را نمی تراشد تا ریش هایش به حد نصاب شهادت برسند/

 قاضی ختم جلسه را اعلام می کند . و قرار بعدی را دو سال می گذارد .درست وقتی که متهم نود و نهمین بار است که مرده/

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 17:27 توسط rojano |

 ارباب/

انگار که شیر اب باز شده بود روی دهکده ی جهانی و جریان اب مردم را به جاهای مختلف می کشاند.ممکن بود صبح بیدار شوی و تخت خوابت را توی جنگل های استوایی گم کرده باشی..اهالی شهر من اما گوش هاشان به سیل عادت کرده بود و پرده ها را کشیده بودند تا هیچ چیز نشنوند.

ارباب دندان طلا تمام اقیانوس را دست و پا زد اما حیف که هیچکس  یادش نبود ارباب شنا کردن بلد نیست.تمام مردان با غیرت شهر خلاف جریان اب به سالها قبل شنا می کردند تا کشتی تایتانیک را از اب بگیرند  و من می دانم هیچ زنی زنده از اب بیرون نیامد.

ارباب هشدار داد که  سبیلهایی را که گرو گذاشتید اتش می زنم اگر خلاف جریان اب شنا کنید .اما صدا به صدا نمی رسید/././

مرز شهر اب می رفت و  ارباب تمام تلاشش را می کرد  تا زنجیر مرز را بگیرد و تمام شهر به او افتخار کند.

زنجیر را که گرفت رسید به گردن  شکسته ی یک معشوقه ی بی موقع/

من مرز را به گردن گرفتم تا دلبری های زن خوابهای ارباب را پریشان نکند.

من سالهاست که مرز را به گردن گرفتم/حتی حالا که سه چهار ابهای زمین توی استخر بزرگی  گم شده.

انقدر که وقتی ارباب صدایم می زند گردنم کج است  و ارباب فکر می کند یکی از همین روزها باید دوباره دل را به اقیانوس زد....

 

 

 

 

کار دوم/

جنگ

نفهمید

اسمش را

از اول خواندند یا اخر  به اول....

روی حافظه ی بچه هایی که

صفرهاشان را

با مین اشتباه گرفتند.

و پاهاشان

خیس تر از ابهای نقشه

 

به جهت های جغرافیایی مشکوک است.

من اما

خوشبخت ترین مترسکم

وقتی که بادها

خلاف جهت تانکهایتان می وزد.

 

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 19:17 توسط rojano |

کار اول .نوح //////

 

ارباب دندان طلا سوگلی حرمسرایش را از دست داد که شش هزار سال باران بارید تمام فرورفتگی های زمین را/انقدر که اقیانوس های دور پر شدند.انقدر که مولکول های اب بچه ماهی های عقب مانده پس انداختند و ماهی گیرها تورهایشان را برای زنان زیبا ی دریایی که ادای ماهی ها را در می اوردند "دوختند.

نوح تنها مردی بود که عاشق هیچ زن دریایی نشد.تنها دختری که نصف سال را پشت پنجره بود عاشقش شد/نصف دیگر سال که دختر کنار ادمهای دیگر بود پیامبر خودخواه برای ماهی های احمق سمفونی تلخی را اجرا می کرد که در انتظارشان  است.اما دختر به هیچ کدام از ماهی ها حسودی نکرد/انقدر زیر باران وحشی ماند که بارانی اش پیر شد.عصا به دستش گرفت و پیامبر دیوانه  جفتی از تمام جفت ها ی روی زمین برداشت تا به سیل پشت پرده ی گوششان دچار نشوند.

جز دختری که سه هزار سال پشت پنجره و سه هزار سال دیگر شانه به شانه ی نوح "برای اقیانوس بزرگ قصه گفت....

تمام ماهی ها به خواب رفتند و سالها گذشت تا ابها بخار شوند جز دختری که نمی دانست جفتش بوی فلس های کدام ماهی را می داد.....

کار دوم ./سوسمارها

سوسمارها خواندن و نوشتن یاد گرفتند تا وقتی مغز دانشمند را می خورند علم منقرض نشود./انقدر که کسی برای سر دانشمند زار نزند و سیفون را بکشند دخترانی که خوابهایش را پر کرده بودند.

حالا تمام دریاچه پر است از اب....خط فاصله...اب....خط فاصله....خشکی نه.فقط اب./

سوسمارها انقدر احمق شدند که همه ی سطرها را اب ریختند.انقدر که سه  چهارم ابهای زمین جمع شود تو دفتر مشق هایشان و برای همیشه محکوم شوند به دریاچه ای که زنان زیبایش را خورده بودند .

مغز دانشمند که هضم شد"هر کدامشان دانشمندی شدند با دندان های تیز و برنده که ادم های احمق را پیش از انکه فکر کنند تکه تکه می کردند...

انقدر که دیگر سطری نماند برای پر شدن اب.انقدر که نصف دیگر سال خشکی شد و سوسمار های دانشمند تنها بندگان بازمانده ی خدا بودند.

انقدر که مغز هیچ احقی نماند برای جویدن...گوش کنید

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 18:56 توسط rojano |

حتما چترها سوراخ بودند.وقتی که زیر پاهاش سیل شد و دست هاش تو دهان معشوقه ی افریقایی با قطره چکان اب می ریختند.

وقتی که با دست دیگرش گره موهای دختر باکره ی روسی را باز می کرد تا بهانه ای نداشته باشد برای خیانت .

وقتی که به یاد بچه گی هاش سر را روی پای مادرش گذاشت .

اما او از هیچیک از معشوقگانش گله نکرد.وقتی نفهمیدند چشمهاش پی پلنگی می دود که تمام استوا را بی دلیل گز کرده است.

باید تمام دنیا را می دوید تا به جای اول پلنگ برسد و از حال برود. اما پلنگ نمی توانست تاول پاهاش را مداوا کند یا اب بچکاند تو دهانش....

پلنگ فقط به چرخ خیاطی فکر می کرد که پوستش را پالتویی می کند برازنده ی اندام ملکه ی زورگو////...

باید کسی کاری می کرد...اما او تمام دنیا را دویده بود.انقدر که نفس پلنگ به جای او بگیرد و دو تایی تو یک گودال بیفتند و مثل کسی که حرفش را تمام عمر تو گلو خفه کرده بگوید "دوستت داشتم.حیف که معشوقگانم خوابشان سبک است.انقدر که گاهی یادم می رود پوستم را تن کدامشان کرده ام.....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 15:34 توسط rojano |